Friday, 6 July 2012

شاهین نجفی و ترانه نقی و حکم ارتداد

 شاهین نجفی و ترانه نقی و حکم ارتداد
لیدا حسینی‌نژاد

حکم ارتداد شاهین نجفی، ترانه‌سرا و خواننده رپ ایرانی ساکن آلمان، به دلیل ترانه «نقی» که در آن امام هادی، دهمین امام شیعیان را مورد خطاب قرار داده است، از سوی آیت‌الله صافی گلپایگانی صادر شده است.

«شاهین نجفی» در روزهای اخیر با همراهی مجید کاظمی یک آهنگ به نام «نقی» خوانده و با این ترانه سر و صدای زیادی به پا کرده است. البته پیش از اینکه ترانه «نقی» منتشر شود، شاهین نجفی در روز ۱۶ اردیبهشت ( پنجم ماه می) در صفحه فیس‌بوک خودش تنها نوشت بود: «آی نقی.» 

همین دو کلمه تا الان بیش از هزار و ۸۰۰ بار «لایک» خورده است. بعد از آن بود که خود ترانه منتشر شد؛ ترانه‌ای که تاکنون، در یک نوبت بیش از هزار و ۷۰۰ و در نوبتی دیگر بیش از چهار هزار و ۶۰۰ بار «لایک» خورده است و صد‌ها بار توسط کاربران فیس‌بوک به اشتراک گذاشته شده است. این ترانه در سایت یوتوب نیز تا به امروز نزدیک به ۵۹ هزار بار شنیده شده است.

این هنرمند که بارها ترانه‌های انتقادی و اعتراضی گوناگون خوانده است و در ترانه‌هایش به مسائل اجتماعی و سیاسی ایران واکنش نشان می‌دهد - مثل کشته شدن ندا آقاسلطان یا اعدام فرزاد کمانگر-، این بار به شدت از سوی «خبرگزاری فارس» و «عصر امروز» مورد انتقاد قرار گرفته است.


خبرگزاری فارس، در خبری تحت عنوان «تشکیل کمپین اعدام شاهین نجفی» به نقل از وبلاگی به همین نام نوشته است: «از تمامی شیعیان و بلکه همه مسلمانان محب اهل بیت تقاضا داریم در صورتی که به هر نحوی به این فرد مرتد دسترسی دارند او را به سزای اعمالش رسانده و روانه دوزخ ابدی‌اش نمایند.» پایگاه خبری «شیعه آنلاین» نیز برای کشتن «شاهین نجفی» مبلغ ۱۰۰ هزار دلار جایزه تعیین کرده است 
در سایت عصر امروز آمده است: «شاهین نجفی خواننده رپ، اهل گیلان، که ید طولایی در خزعبل گویی و استفاده ازکلمات رکیک و ناپسند دارد در تازه ترین اقدام خود، با انتشار آلبومی به برخی امامان معصوم (ع) و مقدسات دین توهین کرده است.» سایت عصر امروز و فارس از شاهین نجفی به عنوان «خواننده فتنه» نام برده‌اند و در پایان با اشاره به آیات و روایت‌های اسلامی تاکید کرده‌اند: «کسی که به ائمه و امامان(ع) توهین می کند حرام‌زاده است و باید در نطفه‌اش شک کرد

كمپین یادآوری امام نقی به شیعیان
کمی بیش از یک‌ سال، پیش یعنی دقیقاً ۱۱ ماه مه سال ۲۰۱۱، صفحهای در فیسبوک راه‌اندازی شد به نام «كمپین یادآوری امام نقی به شیعیان». این صفحه که مورد استقبال بسیاری از کاربران فیس‌بوک و دیگر شبکه‌های اجتماعی مانند توییتر، گوگل‌پلاس و وبلاگ‌ها قرار گرفته در این یکسال با واکنش شدید مخالفانش هم مواجه شده است.
مسئولان این صفحه در بخش معرفی خودشان نوشته‌اند: «ما فقط طنز می‌نویسیم و حضرتش یعنی امام نقی را به خاطر علاقه بیش از حدی که به ایشان داریم قهرمان تمام طنزهایمان محسوب می‌کنیم.»
به نظر گردانندگان این صفحه، هیچ چیز و هیچ کس آنقدر مقدس نیست که نشود آن را به طنز کشید. در ادامه این معرفی آمده است: «اعضای این كمپین معتقدند که دگرگونی درحكومت ایران، زمانی که عامه مردم هنوز در فقر فرهنگی و خرافات غوطه‌ورهستند، هیچ سودی نخواهد داشت.»
این كمپین، حرکت خود را ائتلافی روشنفکرانه در میان جوانان ایرانی و یکی از خلاقانه‌ترین و موثرترین شیوه مبارزه مدنی در ایران می‌داند که ماموریتش مخالفت و مبارزه با خرافات، تعصب و افراط‌گرایی مذهبی و سیاسی است.
كمپین «یادآوری امام نقی به شیعیان» با بیش از ۱۷هزار عضو و هوادار در مرا‌منامه خودش عنوان کرده است که اساساً «مقدسات» را به رسمیت نمی‌شناسد. اعضای این کمپین مقدسات را مجموعه‌ای از ضعف‌ها و ناآگاهی‌هایفكری بشر می‌دانند که با کشیدن خط تقدس به دور مسائل و آدم‌های مختلف، آنها را از معرض نقد دور می‌کنند البته آنها به «انتقاد» و «خودانتقادی» معتقدند.
در یک سال اخیر، وبلاگ‌های دیگری هم راه افتاده‌اند؛ مثل «نقی‌پژوه» یا «بیا تو نق» که مثل صفحه فیس‌بوکی و وبلاگ «کمپین یادآوری امام نقی به شیعیان» انتقادهای خودشان را نسبت به مسائل مذهبی، اجتماعی و سیاسی با زبان طنز و گاهی هم از زبان امام نقی بیان می‌کنند. مثلا  نقی‌پژوه مدتی پیش در واکنش به از بین بردن صفحه فیس‌بوک «داف و پاف» توسط ارتش سایبری به نقل از امام نقی نوشته بود: «گیرم که داف و پاف را منهدم می‌کنید. با رویش ناگزیر نقویون چه می‌کنید؟»

در فضای مجاری
«رضا پیشرو» یک خواننده رپ در ایران واکنش و مخالفت خود نسبت به ترانه "نقی" شاهین نجفی را در یک ویدئوی کوتاه نشان داده است. او در بخشی از این ویدئو با تاکید بر این که با ارائه چنین کارهایی، رپ فارسی ضربه می‌خورد، خطاب به شاهین نجفی می‌گوید: «تو چیکار به اعتقادات مردم داری و مشکلات اجتماع را چرا با اعتقادات مذهبی مردم گره می‌زنی؟»
نویسنده وبلاگ «زیتون» اما از زاویه‌ای دیگر به این موضوع پرداخته و نوشته است: «می‌بینیم که شاهین نجفی با گفتن مشکلات جامعه‌مون از قبیل گرونی وفسیل شدن سیاسیون در غرب و فراموش کردن موسوی کنج عزلت و تحریم،عوض شدن اسم خلیج فارس و خشک شدن دریاچه ارومیه، دزدیده شدن ۳۰۰۰ میلیارد، رشد قیمت دلار و حس تحقیر، تبعید خیل عظیمی از روشنفکران و مردم ایران، فساد در فوتبال، به اینکه بعد از ۳۳ سال هنوز مهر و جانماز از چین وارد می‌کنیم، اینکه سینه برهنه گلشیفته کدوم آبروی نداشته ما رو تو جهان برده؟ اعتراض خودشو به زبون آورده.»

از نظر وبلاگ زیتون، شاهین نجفی «در بیان مشکلات از بعضی خط قرمزهای جمهوری اسلامی هم عبور کرده» است.
این وبلاگ‌نویس سعه صدر را توصیه می‌کند و می‌پرسد: «اشکال داره اجازه بدیم جوون‌های ما حرف دلشونو بزنن؟ والله به نفع حکومته عین زمان سلمان رشدی تموم هم و غم نظام و مردم بشه ترور کردن یا نکردن یه نویسنده. شما ببینید این مسئله به نفع حکومته یا ما؟»
برخی از مخالفان شاهین نجفی و ترانه آخر او صفحاتی را در فیس‌بوک به راه انداخته‌اند با این شعارها که: «شاهین نجفی را خواهیم کشت» و «ما خواستار صدور حکم ارتداد شاهین نجفی از سوی مراجع هستیم». آنها در این مطالات خود به قانون مجازات اسلامی استناد کرده‌اند. 
«جبهه وبلاگی غدیر» نوشته است: «ماپذیرفته‌ایم بنا نیست با تفاوت‌های ظاهری در دنیا مردم مجبور به ایمان‌ شوند. راه کفر باز گذاشته شده تا اختیار معنا یابد و به انسان اجازه داده شده که شنیع‌ترین اعمال را انجام دهد. اما ما نباید اجازه دهیم تقدس‌شکنی‌ شود.»

در این میان وبلاگ «بیا تو نق» بعضی از واکنش های به قول خودشان «جامعه نقوی» به آهنگ شاهین نجفی رو جمع کرده است. مثلا «نئو ابلیس» نوشته است: «بدین‌سان شاهین از نجف به سامرا هجرت نمود و شاهین نقوی لقب گرفت» و یا «یاشار نقی‌پژوه» نوشته است: «به خدا سوگند اگر "اِمینم" را در دست راست و  "اسنوپ داگ" را در دست چپم قرار دهید باز هم به ترانه‌های شاهین نجفی گوش می‌کنم.»
از نظر وبلاگ «فردای امروز» اما نمی‌شود به اعتقادات همه احترام گذاشت. او می‌نویسد این جمله که از زبان دینداران شنیده می‌شود که به اعتقادات ما احترام بگذارید، سفسطه‌ای بیش نیست: «چون در این‌ صورت باید به عقاید فاشیست‌ها و نژادپرستان و … همه احترام گذاشت.»

Thursday, 5 July 2012

گلشیفته، واقعیتی از جنسیتی فراواقعی شده

گلشیفته، واقعیتی از جنسیتی فراواقعی شده

رضا کارخانه


سئوال این است: گلشیفته برهنه است یا نقش برهنگی کارکرد حقیقی او و هر زن دیگری است؟ شاید هم برهنگی نخستین نگاه تکامل گرا بر فردیت انسانی است، آنچنان که تندیس‌های برهنه فلورانسی آغازی بود برساختن سوژه‌ی انسانی در قالبی تمام نما در دنیای غرب.
درست است که در دوره‌ای از تاریخ زندگی می‌کنیم که زن با برهنگی شوم اشتباه گرفته شده است و از همین رو محکوم گردیده؛ اما در پس این محکومیتِ اخلاقی/ جنسی چیزی جز بردگی اجتماعی قرار ندارد. زن و بدن هر دو در بردگی و به حاشیه رانده شدن سرنوشتی یکسان داشته اند[1].هیچ تفاوتی میان جنسیت ایرانی و غربی نیست یعنی اینجا اصلاً موجودیت و هویت ایرانی مطرح نیست؛ صحبت اساساً بر سر ایرانی یا فرانسوی و .... نیست؛ بحث بر سر جنسیت هم نیست، بلکه بحث بر سر یک نگاه جنسی است.
فرم و محتوا
در حقیقت بحث فرم و محتوا مطرح هست و فرم متفاوت و معنای یکسان.
در ویدئوی منتشره شده‌ی آکادمی سزار، ما با دو مقوله اساساً غیر متضاد سرو کار داریم:
یکی آزادی روح،
و دیگری آزادی بدن.
این نشان می‌دهد که فرم اساساً معنا را زائل نمی‌کند. درست است که بدن زن از لحاظ فرم متفاوت است؛ و شاید شهوانی‌تر (و از این رو بار نمایش پذیری را بر دوش می‌کشد)، اما در اساس هیچ تفاوتی میان محتوای آنان (بدن زن و مرد) نیست.

 آنچه مهم است همان آزادی روح است. آنچه در آنونس هم می‌شنویم و هم به نمایش گذاشته می‌شود به این اشاره می‌کند که "درست است که برهنه هستم‌، اما هنوز هم دست نیافتنی‌ام." این جمله در حقیقت کلید واژه تفاوتی است که نه جسم را نفی میکند و نه روح را. 
ما با مقوله‌ای از جنس بدن سکسی مواجه نیستیم؛ زیرا اگر خوب نگاه کنیم بدن گلشیفته به هیچ عنوان نظام مندی تمام عیار یک بدن سکسی را دارا نیست؛ بدنی که به قول ژان بودریار شاید برهنه باشد‌، اما شما اولین چیزی که در آن می‌بینید یک معصومیت است.
 این بدن نیست که ما را محصور می‌کند. این یک نگاه گیرا و سخنگو است که ما را متوجه چیزی می‌کند: چیزی که باید باشد و نیست؛ چیزی از جنس آنچه در انقیاد و بردگی است.
 
کدام زن؟
به وضوح در این آنونس می‌بینیم که مقصود نقش پردازان در زیر فرم‌ها پنهان شده است و بیش از هر چیز این نظام تحریک است که نقش ایفا می‌کند: نظامی که زن پیوسته از دریچه آن نگریسته شده است.
در حقیقت زن و بدن هر دو در طول تاریخ به حاشیه رانده شده و به بردگی کشیده شده‌اند، در تاریخی که کلیه‌ی طبقات استثمار شده تعریفی جنسی پیدا می‌کنند، مثل زن و مثل بدن و مثل سیاهان.
 زن − که پس از هزاران سال بردگی در حقیقت انقلابی‌ترین امکان بالقوه را پدید آورده و در نتیجه اساسی‌ترین خطر برای نظم موجود به حساب می‌آید − به عنوان "اسطوره رهایی" جذب و بازاریابی میشود. زن از رهگذر آزادی جنسی به مصرف میرسد.[2] اما کدام زن؟ زنی سازگار با واقعیت یا زنی فرا واقعی؟ دالی منطبق بر مدلول؟
زنی با اندامی شهوانی و جنسی و نه جنسیتی است که وارد نظام بی پایان مصرف گرایی می‌شود، اما در عکس و فیلم منتشره ازگلشیفته، ما با دو کارکرد روبرو ایم: عکسی در معنای به تمامی خلاف عکسی که علیا ماجده المهدی منتشر کرد، هنری و منطبق بر ساختارهای زیباشناختی. 
زیرا نظامگان نور، بک استیج و قالب فضا کاملاً تعریف شده است و بیننده را با به خود جذب می‌کند و از طرف دیگر با یک ساختار مفهومی و غیر جنسی روبروییم (زیرا گلشیفته بر خلاف پورن استارها) نه چهره‌‌ای شهوانی دارد و نه بدنی شهوانی. آنچه اینجا رخ می‌نمایاند بدن نیست بلکه مفهوم و ابژه هست (در معنای هدف).

می‌توان گلشیفته را واقعیتی از زن ایرانی دانست در برابر فراواقعیت‌های شهوانیِ ایرانی که با وجود پوشیدگی بدن، شهوانی تر و به مراتب به نظام مصرف جنسی نزدیکترند... گلشیفته روح متعالی و معصومی است از بدنی غیر شهوانی؛ بدنی همچون بدن هر مردی و هر زنی.
 شاید این نگاه ماست که عریان است.
پانویس‌ها



[1] بودریار؛ ژان؛ جامعه مصرفی
[2] همان

Wednesday, 4 July 2012

ساندویچ لاکان با سس ژیژک یا خودکشی در زبان

ساندویچ لاکان با سس ژیژک یا خودکشی در زبان

ناصر فکوهی




خواندن متنی که از آن چیزی نمی فهمید چه لذتی دارد؟
آیا خواندن متنی که چیزی از آن نمی فهمید، ترجیحا یک متن فلسفی،  به شما لذتی خلسه وار می دهد؟  آیا دوست دارید حرف هایی بزنید که نه خود ، نه دیگران چیزی از آن نفهمند، و در عین حال  باوری عمیق بدان داشته باشید که این «شما» و «آنها» هستید که «چیزی» نمی فهمید، اما گفتار و متن «شما»  عناصری معجزه آسا دارد که  «باید»  آنها را «کشف» کرد؟


 آیا دوست دارید متن هایی تولید کنید که به ازای هر صد کلمه در آن حداقل  ده تایشان اسامی خاص مربوط به اندیشمندان کلاسیک،  مدرن، پسا مدرن و  پساپسا مدرن باشد و روانکاوی در آنها با  فلسفه و  علوم اجتماعی چنان پیوند خورده باشد، که هیچ کس  جرات آن را نکند که تقاضای  جدایی این هم آغوشی عاشقانه را بکند؟ 

 آیا زندگی در هوای مه آلود (ذهنی)را دوست دارید، جایی که  نزدیکترین آدم ها را هم تشخیص ندهید و ممکن باشد «هرکسی» را با «هر کسی» اشتباه بگیرید و «شما» را با «هر کسی» اشتباه بگیرند:
حتی اندیشمندان فرهیخته و  صاحب نام جهانی به ویژه از جنس ناب فرانسوی ای اش: چه گفتید؟ لاکان؟ کریستوا؟ بارت؟ یا باز هم همان فوکو و دریدای لعنتی؟ آیا دوست دارید ناگهان صبح از خواب برخیزید و مثل «مسخ» کافکا، خود را حشره ای «پسا مدرن »، «روشنفکری مطرح»، «متفکری فرهیخته»، «استادی به نام» بیابید که در همه جا انکار می کند «مدرن» یا «پسا مدرن» باشد، یا حتی «استاد» و «فرهیخته»  و ترجیح بدهد خود را  غیر قابل «طبقه بندی» بداند، و اصولا به طبقه بندی ها اعتقاد نداشته باشد؟

 آیا احساس می کنید که در حق شما بی انصافی شده است که به جای «آن سوی جهان»، در «این سوی جهان» به دنیا آمده اید و به جای سخن گفتن به زبان «آنها» به زبان «اینها» حرف می زنید؟ آیا حس می کنید که هوشمندی از نوع مدرن آن از عمق وجودتان  می جوشد و باید «چیزی» بنویسید، اما نمی خواهید «هر چیزی» بنویسید؟ 

آیا از آدم های عامی بدتان می آید، از همان ها که اسم لاکان و ژیژک  را هرگز نشنیده اند و از این بابت  هیچ احساس گناهی و معذب بودنی هم نمی کنند؟ آیا از  دانشگاهی های «وابسته» که هیج حرفی برای زدن ندارند،  حوصله تان سر می رود و فکر می کنید که دانشگاه فقط جای «کارمندان فکری» است که مهم ترین صفتشان «بی سوادی و قلم به مزدی» است که عرضه ای جز تدریس از روی جزوه های تکراری و کهنه ندارند؟  آیا برایتان قابل تصور است که کسی نخواهد  به بحث های عمیق شما  گوش بدهد و بخواهد فقط در «سطح» بحث های «سطحی» و «همه فهم» باقی بماند؟


آیا  عامه گرایی و پوپولیسم در شما ایجاد نفرت می کند و احساس می کنید که  مردمان ابله «جهان سومی» و «جهان اولی» فقط قربانی  بلاهت های خودشان  هستند؟ آیا دلتان نمی خواست شما هم می توانستید شهرتی در جهان انگلیسی یا فرانسوی زبان جهان داشتید  و کتاب و مقالاتی به زبان «آنها» که همه جهانیان  معتبر می دانندش، بنویسید و نه به زبان «اینها» که هیچکس آن را نمی فهمد؟

 و در عین حال آیا دلتان نمی خواست که این کتاب های به زبان «آنها» را یکی از «اینها» به زبان «اینها» ترجمه کند تا «اینها» بفهمند که شما وقت نوشتن به زبان «اینها» را ندارید و فقط وقت دارید به زبان «آنها» بنویسید؟  آیا دلتان نمی خواست همه دانشگاهی های «بی سواد» را از دانشگاه بیرون می ریختید و به جای آنها روشنفکران «با سواد»( که پیدا نمی شوند) را جانشین می کردید؟

 و آیا فکر نمی کنید که بعد از این کار  روشنفکرهای «باسواد» به دانشگاهی های «بی سواد» تبدیل می شدند  و شاید شما مجبور می شدید  کار را دوباره از نو آغاز کنید و آنقدر این کار را تکرار کنید که خسته و فرسوده شوید؟  آیا تصور نمی کنید که در جهان چیزی کم است و آن همان «کشف» افکار ناب شما  و تفسیر های هوشمندانه و عمیق شما از متفکران غربی است که حتی خودشان هم به خوبی شما نفهمیده بودند چه می گویند و به خصوص اغلب به زبانی می گفتند که  همه می فهمیدند و هیچ جذابیت روشنفکرانه ای برای هم زبان هایشان نداشت؟ 

 آیا احساس می کنید که جهان هنوز هم که هنوز  است برغم  این همه جوایز، این همه فرش های قرمز و  جشنواره ها و  درخشش استعداد  امثال ما، فتح یک به یک بزرگترین نهادهای علمی و هنری جهان،  فتح زمین و فضا  و مدیریت برنامه های زمینی و فضایی، برغم آنکه چند زبان را بدون لهجه صحبت می کنیم و فقط در زبان خودمان کمی لهجه داریم،  برغم آنکه گاه به گاه  در دانشگاه ها و بزرگترین و معتبرترین نهادهای  این کشور و آن کشور توسعه یافته «دور» می افتیم که  ارزش فرهنگ و دانشمان را نشان دهیم،  و می توانیم  حوزه هایی با فاصله  های عظیم را با اندیشه خود به یکدیگر وصل کنیم، آسمان و ریسمان را به هم ببافیم و همه تحسینمان کنند، باز هم آن طور که باید و شاید  ما را درک نکرده است و نمی تواند بفهمد که با چه بزرگانی در عرصه گونه انسانی، از آغاز آفرینش تا امروز،  طرف است؟ 

آیا دوست نداشتید می توانستید به کسانی که خود را «روشنفکر» می پندارند، می فهماندید که ابدا روشنفکر نیستند و به آنها که بی سوادند ولی فکر می کنند باسوادند می فهماندید که بی سوادند؟ آیا از اینکه هیچ کس جز «هواداران» شما که برای انتشار اندیشه های ناب شما، «سایت» ساخته اند چون شما فرصت چنین کارهایی را ندارید و باید فقط فکر کنید،  و گروهی آدم های بی سواد و انگشت به دهان،  نتوانسته است ارزش اندیشه های شما را در تحلیل  دلایل تاریخی و چند هزار ساله عقب ماندگی فکری و عملی  «اینها» و پیشرفت فکری و عملی  «آنها» را بفهمد، عصبانی می شوید؟ 

آیا  از این مردم و از این بی سوادی عمومی و این  سطحی نگری ها که شما چنین به روشنی  آنها را می بینید، سرخورده و مایوس شده اید؟ آیا دوست داشتید به آنها که کارهای سطحی می کنند  می فهماندید که باید کارهای عمیق بکنند ولی چون نمی توانند کارهای عمیق بکنند، بهتر است همان کارهای سطحی را ادامه دهند، احساس یاس در شما بالا نمی گیرد؟

 آیا فکر می کنید که چرا هیچ کس نمی فهمد که شما می توانید ، این فیلسوف های لعنتی غربی را بی آنکه یک کلمه از زبان اصلی شان بدانید، در زبانی دیگر کاملا بفهمید و از اینکه به شما ایراد می گیرند چرا  بدون آنکه خودتان زبان  یک اندیشه را بدانید آن را برای دیگران «ترجمه» و «تفسیر» می کنید، و بی آنکه درسی در رشته ای خوانده باشید، طبیعتا به دلیل مخالفتتان با آنها که آن رشته را «اداره» می کنند، خود را استاد آن رشته می دانید،  کاسه صبرتان لبریز شده است؟

 آیا  نمی توانید  تحمل کنید که موفقیت های جهانی و ملی شما را تنها به دلیل آنکه در حد بالقوه بافی مانده و به فعل در نیامده اند و یا با شرایط  و  چارچوب های سیاسی و اقتصادی  مقطعی جهان همسو هستند ،  از سر حسادت  مورد بی مهری قرار  می دهند،  احساس یک بی عدالتی مطلق در شما پدیدار می شود؟ آیا احساس می کنید که وظیفه دارید قلم به دست بگیرید و برای مهم ترین اندیشمندان جهان به زبان خودشان  نامه بنویسید و آنها را از بی خبری در بیاورید و از «وجود» خودتان مطلعشان  کنید و نسبت به کژرفتاری های ذهنی شان به آنها  هشدار بدهید؟ 

آیا احساس می کنید که اندیشه های شما در حال جهانی شدن و ابدی شدن است و ده ها سال بعد،  هر بار تاریخ تولد و مرگتان فرا برسد، عکس هایتان صفحات  نشریات  کاغذی و الکترونیک و اسم شما صفحات موتورهای جستجو را پر می کند و همه درباره شما، درباره چگونگی شکل گیری شخصیت و افکار شما و تاثیرات  ملی و جهانی شما، خواهند نوشت و  بحث ها به تنش و  مناقشه های بی پایانی میان  همه  شرکت کنندگان تبدیل می شود و «هواداران» هر گروه نیز با هر ابزاری در دست داشته باشند به میدان خواهند آمد و بازار را داغ تر می کنند و همین گویای عمق و گستره اندیشه شما بوده است که در زمان خود کمتر شناخته شده و احتمالا خودتان هم از آن خبر نداشته اید و فقط «هوادارانتان» از آن خبر داشته اند، و طبعا شما نیز در عمر کوتاه خود نتوانسته اید از آن بهره کافی را ببرید؟ 

آیا کفرتان از سرمایه داری جهانی در نیامده است و راه حل هایی بی بدیل برای جایگزینی آن در کوتاه ترین زمان دارید، اما توطئه همین سرمایه داران نمی گذارد که صدای شما به گوش مردم جهان برسد؟ آیا  برعکس از چپ گرایان بی آبرو که برغم  کشتار میلیون ها آدم در طول سال های پیشین، باز هم جرات می کنند از چیزی به نام «سرمایه داری» نام ببرند و نمی فهمند که لیبرالیسم ناب و «بازار دارای اخلاق» چه پدیده ای است، اعصابتان هر روز خرد می شود؟

اگر پاسخ همه این پرسش ها، یا اکثریت آن ها،  مثبت است، شما در این مسابقه «بیست و چند سئوالی پرت و پلا» برنده شده اید. جایزه شما یک ساندویچ مخصوص لاکان با سس ژیژک است. آن را بدون ملاحظه و بی هیچ احتیاطی گاز بزنید، حتما لذت می برید.


منبع: روزنامه اعتماد
 

Monday, 2 July 2012

آخرین روز زندگی زیگموند فروید و نحوه مرگ وی



زیگموند فروید

روانکاو
1856-1939

روی تخت دراز کشیده بود، دستانش می لرزید، سکوت عجیبی بود، طوریکه صدای خش خش ورق کاغذی را که در دستش بود می شنید. می خواست جمله ای را یادداشت کند، اما نمی توانست قلم را روی کاغذ بفشارد. با خودش گفت: "چطور می شود بدون نوشتن زندگی کرد؟".
سکوت شب خوابی عمیق، همراه با رویاهای زیبا را تدارک دیده بود. رویاهایی به وسعت  ستاره های آسمان شب های وین. شب هایی که با نارفیقان و ناکسان در کنار شومینه طبقه همکف می نشستند و چپق می کشیدند و دمی به خمره می زدند. آنقدر می گفتند و می نوشتند تا سپیده صبح از لانه اش در می آمد و پسرک دوچرخه سوار روزنامه را به بالکن طبقه دوم پرتاب می کرد و مرد شیرفروش پاکت شیر را به درون سبد کنار باغچه می گذاشت.

یاد آخرین شب چهارشنبه ای افتاد که در کنار عده کمی از مریدانش نشسته بود و همچنان که پیپش را دود می کرد به ارنست گفت:" من خیلی دوست دارم بدانم که تو سرانجام، چگونه آخر داستان زندگی  مرا رقم می زنی!". ارنست با خنده ای تلخ جواب داد: " با گریه !".

یاد شهرش افتاد که چقدر زیبا بود، یاد سگش که به خانم جونز سپرد، میز مطالعه اش که نتوانست آخرین یادداشتش را به اتمام برساند، مجسمه های عتیقه اش که مدتها بود گرد و خاک زیادی را روی خود تحمل می کردند، صندلی راحتی اش که هر وقت گردنش درد می گرفت خودش را روی آن ول می کرد، یاد عزیزانش که در جنگ مُردند و یاد دوستانش که هر کدام به سویی گریختند. 

قطره اشکی از گوشه چشمش جاری شد و به خط چروک گونه اش رسید و از آنجا با نرمی زیاد به کنار گوشش رسید و بر روی بالش چکید. کمی مکث کرد، پخته تر و محکم تر از آن بود که برای درد شدیدِ که در دهان و فک و لثه ها داشت گریه کند، گریه اش از برای تلخی روزگار بود. از دست قدرت طلبی و پرخاشگری انسان بود، از این همه جنگ و خرابی و کشتار بود. 

هر وقت یاد آخرین وداع با سرزمینش می افتاد، دلش به درد می آمد. دوست داشت هم آنجایی که به دنیا آمده بمیرد. دوست داشت که دوران پایانی روزهای زندگی اش، آسوده خاطر باشد تا با آرامش بار سفر را ببندد. احساس کرد که بالشش نمناک شده، دوست داشت بالش را برگرداند اما قادر به تکان خوردن نبود.

از آخرین عمل روی سقف دهانش دو روزی می گذشت. دیگر جراحی دهان برایش مثل پیش پیش کردن گربه شده بود. هر وقت دکترها برایش پیش پیش می کردند خودش را در زیر چراغ بزرگ اتاق عمل می دید. "این بار سی و یکم بود یا نه سی و سوم! نمی دانم شاید هم بیشتر". احساس خستگی تمام وجودش را گرفته بود اگرچه مرفین کمی از دردش می کاست اما کافی نبود. "چطور می توانم از دست این زندگی نکبت بار خلاص شوم؟". 

یاد عمه خانم افتاد که چطور شب یکشنبه پس از آن میهمانی مجلل در حالیکه شادمان به رختخواب رفت، اما هرگز صبح فردایش را ندید. "چرا برخی موقع مرگ اینقدر سخت جان می دهند؟ اما بعضی به آسانی شکستن نوک یک مداد تیز!". ناگهان فکری نقره ای کرد. خودش است! مرفین، بله مرفین!

دستش عرق کرده بود و کاغذ سفید کاملا مچاله شده بود. ورق را محکمتر فشرد و به کنار تخت انداخت. " باید دخترم آنا را در جریان بگذارم، او حتما فکرم را می پذیرد. او که نمی خواهد پدرش با درد و خفت بمیرد". به پنجره نگاه کرد، هوا در آرزوی تابش نور بود، چشمانش تار می دید...
 

گونه اش گرم شد، احساس وجد کرد، چشمانش را آرام باز کرد. آنا بالای سرش ایستاده بود. "خوبی پاپا؟". دستش را دراز کرد و دستهای دختر را گرفت. " می خواهم خواهش کنم که خودت امروز صورتم را اصلاح کنی". دختر لبخندی زد و با سر موافقتش را اعلام کرد. پس از اصلاح صورت کمی کنار پدر نشست و به حرفش فکر کرد.

 مرفین! با خودش گفت: "شاید اگر من هم اجازه بدهم پزشک قبول نکند". کمی دلش قرص شد. به پدر نگاهی مهربان کرد و گفت: "من حرفی ندارم، باید پزشک اجازه دهد". پدر با نگاه نافذ همیشگی اش به دختر فهماند که چقدر تصمیمش جدی است.

پرستار وارد بخش شد. آنا از او خواست که سریعا برایش از دکتر ماکس برای مشاوره در مورد یک موضوع مهم وقت بگیرد. وقتی دکتر ماکس به همراه رییس بیمارستان و یک پزشک جوان دیگر وارد اتاق شدند، آنا تو دلش آشوب بود. رییس بیمارستان نگاهی به مریض روی تخت کرد و گفت: "دکتر زیگموند فروید، من شخصاً به اینجا آمده ام که بگویم اگرچه هر کاری که می بایست برای درمان سرطان فک و سقف دهان شما صورت می گرفته، انجام شده است، اما هیچ چیز در علم پزشکی صد در صد نیست و ممکن است شما بهبودی خودتان را بدست آورید". 

فروید با انگشت به طرف رییس بیمارستان اشاره کرد که سرش را نزدیکتر بیاورد و سپس به آرامی گفت: " شما دکتر هستید و من هم همینطور، من «بِه کشی» را به زنده ماندن ترجیح می دهم" . کمی کف از گوشه دهانش خارج شد. سپس ادامه داد: " من هم مانند یکی از کسانی که در این جنگ جهانی کشته شدند، چه فرقی می کند".

 آنا نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد. دکتر ماکس گفت: " دوست عزیز، شما دانشمند برجسته ای هستید و ما به نظر شما احترام می گذاریم، لطفا اجازه بدهید که کمیته پزشکی در این رابطه مشورت کند".

همه به غیر از آنا اتاق را ترک کردند. پشت درب اتاق جلسه تشکیل شد، آنا هم اندکی بعد به آنها پیوست.  دکتر ماکس به همراه آنا به اتاق برگشت. آنا پدر را بوسید و دستش را به گرمی فشرد. فروید آخرین نگاهش را بر صورت آنا میخکوب کرد. آنا با عجله اتاق را ترک کرد و صدای شیون و زاری اش از راهرو شنیده شد. دکتر ماکس به دوست قدیمی خود گفت: "آقای فروید، میخواهم خواهش شما را برآورده سازم، آیا آماده اید؟".

 فروید آهسته گفت: "بله، اگر قبل از آن برایم یک سیگار روشن کنی، ممنون       می شوم". دکتر ماکس درب اتاق را قفل کرد. سیگار برگ را روشن کرد و آن را گوشه دهان فروید گذاشت. فروید چند کام عمیق از سیگار گرفت. ریه اش حال آمد. "یک سیگار همیشه یک سیگار است". دکتر ماکس به آرامی شروع به تزریق مورفین نمود.

 لحظه ای احساس کرد که دیگر درد را حس     نمی کند. سعی کرد که از سیگار کام بگیرد اما لبانش را پیدا نمی کرد. چشمانش اگرچه باز بود اما همه چیز تار بود، احساس کرد که سکوت مطلق همه جا را فرا گرفته است. آرام گفت: " آمالیا مامی".

ماکس، آخرین سیگار فروید را خاموش کرد و گفت: "امیدوارم که مادرت آمالیا را هرچه زودتر ببینی". سپس چشمان نیمه بازش را با دست بست و ملحفه سفید را به روی صورتش کشید. دفترچه کنار تخت را برداشت و روی آن یادداشت کرد:" زیگموند فروید، علت مرگ: سرطان دهان، تاریخ: بیست و سوم سپتامبر، سال هزار و نهصد و سی و نه! 

داستانک حاضر بر اساس آخرین روز زندگی زیگموند فروید و نحوه مرگ وی از دو کتاب زیر اقتباس گردیده است. تمام شخصیت ها و اسامی داستانک مانند آنا (دختر فروید)، دکتر ماکس (دوست نزدیک فروید) و آمالیا (مادر فروید) واقعی می باشند
1- Sigmund Freud   by: Richard Wollheim, Cambridge University press (1981).
2- Sigmund Freud   by: Stephen Wilson, Sutton Publishing (1997).

 

Saturday, 30 June 2012

نیچه و هنرمند میشل وایت ترجمة مهرداد امامی

نیچه و هنرمند
میشل وایت ترجمة مهرداد امامی


هنر و نه چیزی غیر از آن، عظیم ترین وسیله ی ممکن ساختن زندگی ، بزرگ ترین اغوا، {و} سترگ ترین محرک برای زندگی است. نیچه، ارادة معطوف به قدرت

نیچه در فراسوی نیک و بد، توصیف شسته و رفته یی از دیدگاه خود در مورد انسان به مثابة وحدت دو قطب مخلوق و خالق ارائه می دهد(Nietzsche, 1973, p. 155). 
این گرایش های دوگانة مکمل در نوشته های نیچه از یک سو بر جنبة غریزی و طبیعی انسانِ مجبور به بقا در جهانی بی رحم و بی معنا تأکید می ورزد، و از سوی دیگر، ارزش بسیار زیادی به بُعد هنرمندانة انسان می بخشد، تا جایی که می تواند معنا را خارج از چنان تجربة آشوبناکی شکل دهد.نوآوری نیچه این بود که دو قطب مخلوق و خالق را بیش از آن که در تضاد با یکدیگر در نظر گیرد، در تقاطع با یکدیگر در نظر می گرفت.

 در حالی که نیچه از سنت رمانتیک آلمانی این نگرش را به ارث برده بود که هنر عالی، لحظه ای از بصیرتِ نسبت به هستی را ارائه می دهد، هر انگاره ای مبنی بر این که بصیرت مذکور می تواند رها از زندگی، یا شهودی استعلایی باشد را به شدت رد کرد. وی در عوض، بر وجودِ خلاق تأکید می ورزد و هنرمند را به مثابة پادزهری برای ایده آل زهدگرایانة دین و متافیزیک در نظر می گیرد.

واضح و مبرهن است که گرایش های مدرنیستی معین، به ویژه اکسپرسیونیسم آلمانی، تأکید خود را بر بی واسطگی و وفورِ حیات مندی، از واژگان پُر بار نیچه، که در ادامه از آن ها صحبت خواهد شد، وام گرفته اند. این امر به مفهوم عامیانة هنرمند نیچه ای به مثابة نیروی طبیعیِ صرفاً پاسخگو به خویشتن، شکلی از قدرت فیزیکی و انرژی خودانگیخته، منجر شده است. با این وجود، فراسوی تصویر پرطمطراق هنرمند به مثابة اَبَر مرد، ظرافتی راستین در روایت نیچه ای از فعالیت خلاق وجود دارد که درگیر نظریات زیبایی شناختی یی می شود که به افلاطون و ارسطو بر می گردد. 

نیچه همچنین تأثیری شگرف بر متفکران پس از خود مانند فروید، هایدگر و دریدا داشته است. وی در توصیف خود از هنرمند، موفق به ترکیب دو عنصری شد که در نگاه نخست ناسازگار می نمایند: روایتی فیزیولوژیکی از بدن خلاق، و مفهوم هنر به مثابة چیزی که به هستی معنا می بخشد. اگر ایجاد هنر به عنوان موضوعی مربوط به فیزیولوژی و محصول فرعی سیستم عصبی یا فرآیندهای جسمیِ دیگر در نظر گرفته شود، چگونه می تواند ارزشی خارج از خود را به وجود آورد یا استانداردهایی را تعیین کند که به وسیلة آن ها زندگی های خود را به سر بریم؟ 

پاسخ در فاصله یی یافت می شود که نیچه، از هر انگارة فیزیولوژیکیِ مکانیکی یا از لحاظ زیست شناختی جبرگرایانه دارد. {اصل} فیزیکی از نظر نیچه همیشه چیزی از پیش روان شناختی و ترسیم شده در فعالیت هنرمند است.

دیونیزی و آپولونی
نخستین جملة اولین اثر منتشر شدة نیچه در سال 1872 یعنی زایش تراژدی، دو صورت بندی لازم را به منظور امکان پذیری هنر عرضه می دارد، {اصل} دیونیزی و {اصل} آپولونی (Nietzsche, 1976a, ₰1, p.33).

 نیچه تأکید می کند که این دو اصل به ترتیب در وضعیت های بدنیِ سرمستی و رویا یافت می شوند. دستاورد تراژدی یونانی این است که دو حالت {دیونیزی و آپولونی} را در نسبتی صحیح قرار داده است. با این حال، همان طور که پیش تر دیدیم، حالت هایی که نیچه وصف می کند به سرعت از {اصل} تماماً فیزیکی فراتر می رود. 

سرمستی دیونیزی تجربه شده به مثابة {چیزی} سرشار از انرژی حسانی را، حسِ دوچندانِ قدرت و ارتباط با دیگران همراهی می کند. رویای آپولونی که بدن را در وضعیت سکون قرار می دهد، توام با توهمات زیبایی در آگاهی هر فردی است که خود را وقف آن می کند. 

با فرض این که موضوع نیچه در اینجا، هنرِ به ظاهر دورگة درامِ تراژیک است، دو گرایش {دیونیزی و آپولونی} از یک سو متمایل به موسیقی می شوند و از سوی دیگر متمایل به تصویرگری بصری. {اصل} دیونیزی در شکل رقص و تحرکْ آشکار می شود و {اصل} آپولونی در قالب تصویرسازی. درگیری کلی دو حالت مذکور را فاصله و تأمل تکمیل می نماید.

تفسیر تمدن کلاسیک که در زایش تراژدی ارائه شده است، تغییری رادیکال بود از آن چه در آلمان گوته یا وینکلمن، یک قرن پیش از آن مستولی شده بود. بازیابی نیچه ای {اصل} دیونیزی که یونانِ پیش از سقراط را به مثابة دارندة نگرشی خوب نسبت به نیروهای غریزی و هنر آن نشان می دهد، از مازادِ انرژی یی سرچشمه می گیرد که نیچه بعدها آن را با عشرت پرستی (orgy) و رازهای سکسوالیته مقایسه می کند (Nietzsche, 1968b, p. 109).

 با این حال، توصیف {اصل} آپولونی به مثابة لذت، از تأملِ متعلق به وهم، همچنین انحرافی از ارزش های نظم و عقلانیتِ به طور معمول در ارتباط با روزگار کلاسیک بود. نیچه با توصیف زایش تراژدی، اقدام به وصف نابودی تراژدی یی کرد که در نمایش نامه-های اوریپید مشاهده کرده بود. 

در «سقراط گرایی زیباشناسانة» اوریپید، آن گونه که نیچه توصیف می کند و شهادت می دهد {اصل} آپولونی آلوده به «اندیشه های جذاب» می شود و استدلال عقلانی بر آن غلبه می یابد. 
زمانی که وضعیت رویای آپولونی از دست می رود، دسترسی به وضعیت دیونیزی نیز مسدود می شود:

اندیشة فلسفی، هنر را بیش از حد می پروراند و آن را مجبور می کند که به تنة دیالکتیک بچسبد. گرایش آپولونی از پیلة شماتیسم منطقی کناره گیری می کند؛ دقیقاً مانند مورد اوریپید که در آن، علاوه بر استحالة {اصل} دیونیزی به تأثیر ناتورالیستی، به چیزی همگون اشاره کردیم.

 سقراط، قهرمان دیالکتیکی درام افلاطون، سرشت مشابه قهرمان اوریپید را به یادمان می آورد، کسی که باید از اعمالش به وسیلة استدلال ها و ضد-استدلال ها دفاع کند و در این فرآیند، اغلب فقدان ترحم تراژیک مان را به مخاطره می اندازد. (Nietzsche, 1967a, ₰14, p.91)

بنابراین به طور خلاصه، نیچه در تراژدی، دو نیروی آپولونی و دیونیزی را به صورت ترکیبی در نظر می گیرد. در جایی که {اصل} دیونیزی به سمت نیروهای آشوبناک طبیعت که هم وجدآمیز و هم دلهره آور بودند، سرازیر می شود، بینش هیجان انگیز آپولونی در حقیقت، فرمِ با دوام و زیبا را فراهم می آورد، که از طریق آن آشوب (chaos) نمود می یابد. بدین ترتیب نیچه سخن از «نمادپردازی خرد دیونیزی از طریق نیرنگ های آپولونی» می گوید (1967a, ₰22, p. 131).

نیچه همچنین در دیدگاه خود پیرامون تراژدی، نظریة مشهور روان-پالایی (catharsis) ارسطو را، که تأکید فراوانی بر طرح (plot) و مخصوصاً پراکسیس (کنش) دارد، رد می کند و تا جایی که می تواند به منظور تعریف تراژدی به مثابة «تقلید یک عمل» پیش می رود.

 فهم اندیشمندانة واژگونی ها در روایت تراژیک، تماشاگران {تراژدی} را از احساسات خطرناک مبری می کند. نیچه موسیقی را در ورای طرح قرار می دهد و تألم (pathos) (تداعی هیجانی) را بیش از پراکسیس، به مثابة بیانگر اساسی تراژدی در نظر می گیرد. تراژدی از نظر نیچه، بیش از آنکه رهایی از شور (emotion) باشد، احساس (feeling) را به اوج می رساند و زندگی را حتی در دلهره آورترین شکل آن تصدیق می نماید. 

در عین حال، توصیف نیچه از {اصول} دیونیزی و آپولونی به مثابة وضعیت های فیزیولوژیکی، منجر شد که وی فرآیندِ خلاق، فرآوردة هنری و تأثیرات آن ها را { با یکدیگر} مرتبط کند (ر.ک. Silk and Stern, 1981, p. 234). 

نیچه به نسبتِ خاستگاه های انگیزه های هنری، به منطق خطِ اصلی داستان (storyline) کم تر علاقه داشت؛ تراژدی موفق، به طور کلی به مثابة مدلِ اثر هنری موفق، تراژدی یی است که راه خویش را به خودِ زندگی می یابد. 

در جایی که {اصل} دیونیزی نخست نیازمند آن است که از طریق پوشش آپولونی درک شود، تأثیر تام تراژدی، آنگونه که نیچه توصیف می کند، ویران کردن این نیرنگ و در نظر داشتن این امر است که «سرانجام آپولو به زبان دیونیسوس سخن می گوید». تجربة تماشاگرِ دریابنده (receptive) دقیقاً مشابه تجربة شعر تراژیک است، {یعنی} خلسه یی جمعی که به مثابة افزایشی در قدرت بدنی احساس می شود:

تمامی هنر، قدرت تلقین را بر ماهیچه ها و حس ها، که در سرشت هنری اساساً فعال هستند، به کار می گیرد: هنر صرفاً همیشه با هنرمندان سخن می گوید- با این نوع از انعطافِ ظریفِ بدن، لب به سخن می گشاید […] تمامی هنر به صورت کششی (tonic) اثر می کند، توان را می افزاید، و میل را برمی-انگیزد […] حتی امروزه یک فرد، همواره با ماهیچه هایش می شنود، حتی با ماهیچه هایش می خواند. (Nietzsche, 1968a, [809], pp. 427-8)

بازگشت به تجربة هنرمند نه تنها بیش ترین ارزش را بر خاستگاه انگیزة هنری قرار می دهد، بلکه آنگونه که نیچه مد نظر دارد، نشان دهندة گسستی با سنت زیبایی شناسی نیز هست، که بر تأمل فاصله دار تأکید می ورزد و به نقش تماشاچی امتیاز ویژه ای می بخشد. نیچه خود را چنین تصور می کرد که در جهت مخالف سنت کانتی می نویسد، اگر چه خوانش او از خودِ کانت ناقص به نظر می رسد و اکثر آن از قول دیگری گرفته شده است. 

در هر حال، متنی که نیچه به طور کامل آن را خواند کتاب سال 1819 شوپنهاور با نام جهان همچون خواست و بیانگری بود. این کتاب برنامة کاری را برای نخستین نوشته های نیچه تعیین کرد، اما نتیجه گیری نهایی نیچه مبنی بر اینکه به عقیدة هنرمند، قضاوت زیبایی شناختی تنها می تواند از منظر حداکثر علاقه مندی {دلبستگی} به وجود آید، دیدگاه شوپنهاور را رد کرد.

نیچه در زایش تراژدی به صورت مستقیم مطابقت {اصل} دیونیزی و آپولونی در تمایز شوپنهاور میان خواست و بیانگری را تصدیق می کند. با واژة خواست، شوپنهاور سرشت جهان را به مثابة انرژی پنهان توصیف می کند و به وسیلة واژه ی بیانگری، حصول-پذیری جهان را برای درک انسانی وصف می نماید (ر.ک. Schopenhauer, 1969). 

با اجبار به زیستن در جهان بیانگری، {یعنی} قلمروی نُمودِ صرف، ابژه هایی که می توانیم آن ها را درک کنیم صرفاً نقابی بر خواست یا اراده هستند. خوانش نیچه از شوپنهاور بر دو هنگام (moment) متمرکز است که دومی زمانی وصف می شود که خواست، آشکارترین {چیز} برای آگاهی انسان است. نخستین هنگام تجربه یی است که ما از بدن های خود داریم. بدن به مثابة ابژة خواستِ ما جایی است که در آن، ستیزِ میان میل و خواست به عنوان نیازی بی پایان به منظور بر آوردن امیال را تجربه می کنیم، {به عبارت دیگر} عجزی که سبب تألم و درد می شود.

 هنگام دوم که از نظر شوپنهاور مهم ترین است، در تجربة زیبایی شناختی یافت می شود، مخصوصاً تجربة موسیقی که شوپنهاور اعتقاد داشت رونوشت بی واسطة خواست است. شوپنهاور این دو هنگام را از یکدیگر متمایز می کند؛ تجربة بدنی همچنان مقید در جهانِ نُمودهای منفرد است، در حالی که تأمل زیبایی شناختی می تواند به «درک ناب» نزدیک شود، جایی که سوژه موقتاً از هویت شخصی جدا گشته و با خواست یکی می شود. 

این بازتاب ها در گزارة دوبار تکرارشدة نیچه در زایش تراژدی، مبنی بر اینکه «هستی و جهان صرفاً به مثابة پدیده یی زیبایی شناختی است که تا ابد توجیه می شوند» (Nietzsche, 1967a, ₰5 & ₰24, pp. 52, 141) نمود می یابد. با این وجود، واضح است که مفهوم نیچه ای توجیه (justification) متفاوت از مفهوم شوپنهاوری آن است. نیچه به همان روشی که روان-پالایی {کاتارسیس} را رد می کند، هنر را نه به مثابة ارضاء یا تخلیة رانه ها (drives)، بلکه به عنوان تشدیدکنندة آن ها در نظر می گیرد.

 تأکیدی که نیچه بر وجوه فیزیولوژیکی {اصول} دیونیزی و آپولونی می کند، همچنین تلاشی در جهت گردهم آوردن تقسیمی است که شوپنهاور میان انواع دانش به دست آمده از طریق تجسم و تجربة زیبایی-شناختی به وجود آورد. به هر طریق، ابقایِ ساختاریْ دوگانه، نقطه ضعف نظری عمدة زایش تراژدی است.
                                                                                                                                                       

Friday, 29 June 2012

نامه به مدیران دارالمجانین

نامه به مدیران دارالمجانین

 آنتونن آرتو / ترجمه: مهدی سلیمی

 


آقایان جنتلمن  

قانون و قرارداد به شما این حق را می‌دهد تا ذهن انسان را به ارزیابی بگذارید. شما مقید شده‌اید که این سلطه را بکار برید، از صلاحیت قانونی با ابهت و البته به همراه قوه تشخیص برخوردارید . شما به خنده‌هایمان اهمیتی نمی‌دهید و اساسا آنرا در نمی‌یایید. مردم متمدن، اهالی علم و مدیران از روی ساده‌لوحی خویشتن را وقف روانپزشکی-با آن فرزانگی فوق طبیعی نامحدوداش- می‌سازند. موضوع اظهارات و دعاوی شما هماره در حکم یک فتوا پذیرفته شده‌اند.

اینجا بر آن نیستیم تا در مورد اعتبار دانش‌تان بحث کنیم، و درباره‌ی هستی مبهم و ماهیت شک برانگیز بیماری ذهنی داد سخن سر دهم. اما برای صدها تشخیص پاتوژنیک گزافه گو-که بین ذهن و موضوع غیر قابل کنترل سر در گم‌اند- و صدها از این دست طبقه بندیها که هنوز هم مهملاتی بیش نیستند، چه تعداد از این تلاشهای به قول شما معتبر به جهان ذهن دست یافته است؟ آن جهان ذهنی که بیشمار از زندانیان شما در آن به سر می‌برند؟ برای نمونه، برای چه تعداد از شما رویای یک فرد شیزوفرنی و تصاویری که او را جن‌زده کرده‌اند، چیزی بیش از یک مشت کلمات درهم و برهم بوده‌اند؟

ما از اینکه درمی‌یابیم شما در انجام کاری که برایتان محول شده عاجزید، حیرت زده نمی‌شویم. اما صریح و محکم مخالفت خود را بر علیه حقی که به افرادی خاص داده شده ابراز می‌کنیم، خواه کوته فکرانه باشد یا نه، اما بازجوئی‌های ایشان در قلمرو ذهن را برای دست یافتن به حکمی که زندگی را به حبس می‌کشد ، تحریم می‌کنیم.

و حبس چیست! ما همه می‌شناسیم‌اش-نه! بقدر کافی شناخته شده هم نیست- این تیمارستانها جدای تیمارستان بودنشان، زندانهای دهشتناکی هستند. جائیکه زندانیان یک منبع قدرت بشریِ ثمر بخش برای خویش فراهم می‌کنند و همینطور جائیکه سبعیت و وحشیگری در آن قانون است، و تمام این چیزهایی که شما به راحتی از کنارشان رد می‌شوید. یک تیمارستان ذهنی، تحت سیطره علم و تشکیلات قضایی، قابل قیاس با یک پادگان، زندان یا یک مستعمره برده کشی است.

ما من بابِ توقیف های خودسرانة شما سئوالی نخواهیم پرسید. و همین شما را از وحشت انکارهای سریع و عجولانه خلاص می‌سازد. اما صریحاً اظهار می‌کنیم یک عضو بزرگ از دیوانگان‌تان- یک دیوانه تمام عیار از نظر تعارف قراردادی- همینطور به طرز خودسرانه‌ای حبس شده‌اند. ما فریاد اعتراض خویش را بر علیه هرگونه دخالت و اختلال در فرایند رو به رشد هذیان‌گویی اعلام می‌داریم. 

این فریاد هم مشروع است و هم منطقی، به همان اندازه‌ای که دیگر سلسله اعمال مراتب ایده‌ها و اعمال انسانی مشروع و منطقی است. سرکوبِ واکنش‌های ضد-اجتماعی به همان شدت واهی و موهوم است که قواعد و اصول نامعقولند. همه‌ی اعمال شخصی ضد-اجتماعی‌اند. دیوانه‌ها بیشتر از همه قربانیان فردی این دیکتاتوری اجتماعی‌اند.

 به نام فردیتی که به طرز خاصی به بشریت متعلق است، ما تقاضای برائت از آن دسته مردمی می‌کنیم که به حس تشخیص محکوم شده‌اند. به همین خاطر مدام گوشزد می‌کنیم که هیچ قانونی به اندازه‌ی کافی قدرتمند نیست تا فردی را که فکر و عمل می‌کند بتواند به حبس کشد.

خارج از تاکید بر طبیعت کاملا الهام شده در مانیفستهای دیوانگان مطلق، اگر فرض را بر این بگذاریم که ما از آنها در زیادتر شدن تواناتریم، به ساده‌گی تصدیق می‌کنیم که مفهوم آنها از واقعیت کاملاً مشروع است، چرا که همه‌ی اعمال از آن نشات می‌گیرد.
سعی کنید، به یاد آرید، که صبحِ فردا در طول پرسه زنی با اطرافیانتان ، بدون آنکه زبان آنها را بدانید، تلاش می‌کنید تا با این جمعیت مکالمه کنید، شما باید بپذیرید، که تنها یک برتری دارید؛ و آن هم چیزی جز جبر نیست.




Thursday, 28 June 2012

پیام آوران عصر ما "کنکاشی مختصر در آرا و اندیشه های سورن کی یر گور

پیام آوران عصر ما
"کنکاشی مختصر در آرا و اندیشه های سورن کی یر گور


"حقیقت یک نیروست اما انسان در لحظه های نادر به درک آن توفیق می یابد زیرا تا آنجا که حقیقت است عذاب می بیند و باید شکست خورد هم اینکه حقیقت پیروز شد دیگران به ان می پیوندند چرا؟ به این دلیل که حقیقت است؟ نه زیرا در این صورت می بایست هنگامیکه حقیقت شکنجه میدید نیز یاورش میشدند و نیز ازاین رو انان به حقیقت نمی پیوندند که خود نیرویی است".   

                                                                          سورن کی یرکه گور                                                         

این فیلسوف برجسته در طول زندگی اش هیچ گاه مورد حمایت واقع نشد.کمی پیش ازمرگش چون پیامبری با استدلال محکم چنین می نویسد:" کم کم به درک یک چیز کاملا توفیق یافته ام یعنی به درک کمبود هولناک شخصیت انسان.اما تا چه اندازه این موضوع غم انگیز است هنوز حقیقتی در من است وانها پس از مرگم با چنان شیوه ای به ستایشم خواهند پرداخت که جوانان باور خواهند کرد در طول زندگانیم نیز چنین محترم و عزیز بوده ام.

این نیز بخشی از آن دگرگونی است که حقیقتا در جهان واقعیت باید تحمل کند.همین معاصران من که چنین تحقیرم میکنند لحظه ای پس از مرگم نکته هایی بکار خواهند زد که کاملا با کار امروزشان تضاد دارد و ازینرو همه چیز آشفته ودرهم خواهد شد.سورن کی یر که گور که تحت تعلیمات شدید مذهبی پدر و جامعه بزرگ شده بود درباره زندگی خود چنین می نویسد:  

"تنها شادی زندگانی من تا انجا که به یاد دارم این است که هیچکس درنخواهد یافت که تا چه اندازه خود را ناشاد حس میکردم هیچگاه مرد یا حتی کودک یا یک جوان نبوده ام"

پدرش مردی مذهبی بود اما در اواخر عمر به شهوترانی بی حد و حسابش اعتراف میکند.سورن ازینکه چنین پدری دارد شرمنده بود درباره او می اندیشید که باید طوری ازو روی بگرداند که رسوایی پدر را مشاهده نکند.همانطور که فرزندان نوح پیامبر با پدر مست و برهنه خود روبرو شدند.درباب نهم سفر پیدایش تورات امده است:" نوح تاکستانی غرس نمود و شراب نوشیده ومست شد ودرخیمه گاه خود عریان گردید وحام پدر کنعان برهنگی پدر خود را دید ودو برادر خود را بیرون خبر داد وسام و یافث ردای پدر را گرفته بر کتف خود انداختند و  سپس  رفته برهنگی پدر خود را پوشانیدند" (کتاب مقدس،ترجمه فارسی ،ص12،چاپ 1921)

سورن در یادداشت های روزانه خود خویشتن را "یانوس" می خواند که یکی از چهره هایش خندان است در حالیکه چهره دیگرش می گرید.یانوس خدایی دو چهره در اسطوره و دین رومیان است ماه ژانویه نیز به نام اوست.سورن در 25 سالگی می نویسد:" من نیز انچه غم انگیز و هم آنچه را که خنده اور است در خود دارم.بذله گو هستم ومردم ازینرو میخندند اما من می گریم." سورن مینویسد:
"آنچه انگلیسیان درباره خانه خویش می گویند من باید درباره اندوه خویش بگویم اندوه من قصر من است"

وی نیز همچون هایدگر سکون و رکود را به معنای عدم اصالت تلقی میکند ازینرو دربرابر ان می ایستد و همه ما را به تحرک وپویایی فرا میخواند.انگار با مولانا همسویی میکند وفریاد میزند موجم اگر میروم ورنروم نیستم.کی یر که گور بر این باور است که مسیحی بودن به معنای تعقیب شدن و شکنجه دیدن و یکه بودن دربرابر خدا وتنها بودن در میان انسان هاست.به تعبیر حافظ :تنها رو که گذرگاه عافیت تنگ است" سورن از کسی دلسوزی نمیخواست معهذا امیدوار بود که گوش شنوایی برای پیام خویش پیدا کند او می گفت: " مسیحی بودن مرادف است با بزرگترین عدم اطمینان ممکن دربرابر انسان و خدا"

سورن از وظیف خویش آگاه بود لذا میگفت: " اصلاح گران پیش از او انچه درتوان داشته اند برای گسترش مسیحیت بکار برده اند در حالیکه او بران است ازین گسترش جلوگیری کند وایمان را جنبه درونی بخشد.او مرزهای درون انسان رافراتر از واقعیات جغرافیایی میدانست. کی یر که گور در سپتامبر 1855 مانند نیچه در خیابان سکته کرد از انجام رسم اعتراف و بخشایش در حضور کشیش امتناع ورزید و فقط درخواست کرد که درود اورا به مردمی که این همه دوست داشت ولی انها هیچگاه رنج ها و الام او را نشناختند برسانند.

چند ماه پیش ازمرگ خود نوشت:" این راهی است که همه باید ان را درنوردیم واز فراز پل حسرت ها به سوی ابدیت سفر کنیم"اما امر دیگری که باید در ارتباط با این فیلسوف برجسته در نظر بگیریم نگاه استتیک وزیبایی شناسانه وی بر زندگی است. به زعم سورن فرد باید زیبا نگر باشد تا لحظه های لذت را به بهترین انات هستی خود بدل کند او میداند که در این سرا بی می ناب و عشق ماهرویان زیستن نمیتواند ولذا از ما میخواهد که پرشور وشاعرانه زندگی کنیم ودرعمل ونه در خیال زندگانی خویش را واقعیت بخشیم.

البر کامو در اثر سیزیف وژان پل سارتردر رمان تهوع پوچی هستی خود را تشخیص میدهند با وجود ان با نوعی شهامت مالیخولیایی می کوشند به زندگی خویش معنا بخشند جهان تازه انها را مطمئنا نه قدرتی است و نه فرماندهی.سارتر آزادی پرومته را میستاید چرا که دربرابر خدایان قد علم میکند و آتش را ارزانی ادمیان میکند. نمایشنامه او "مگس ها" افسانه یونای اورستس که مادر خود کلیتمن استرا و شوهر او هگیستس را میکشد به صحنه نمایش میکشد.اورستس به جایی رسیده است که از هیچ کیفر الهی بیم ندارد وبه سوی ژوپیتر فریاد میزند:
"من نه سرورم ونه بنده من آزادی خویشم از ان هنگام که ازان خویشتن شدم تو دیگر افریدگار من نیستی"

قوانین اخلاقی در نظر اگزیستانسیالیست ها جز مگسانی پردردسر نیستند حشره هایی طاعون زا که انسان باید با جنگیدن با انها تبارشان را براندازد تا استقلال خویش را بدست اورند.به نظر سارتر انسان کمتر از آزادی خود اگاه هست آزادی برق به خرمن هستی انسان می زند کار توبه مسخ  هرگونه ازادی است همان ازادی که خدایان را از فراز تخت هایشان به زیر می افکند.انسان باید راه خویش را برگزیند.

سارتر این ازادی را انسانیت جدید می خواند در فلسفه او به جای اینکه خدا مرکز راه زندگانی قرار گیرد انسان مرکز این راه است. سورن کی یر که گور میگفت:" زندگانی را در حالیکه به سوی گذشته باز می گردد باید فهمید اما در حالیکه به سوی آینده می رود باید در ان زیست" سارتر نیز چنین عقیده ای دارد او می گوید هیچگاه انسان را تا هنگامیکه می زید نمی توان تعریف و محدود کرد زیرا او"تنها زندگانی خویش است وجز ان چیزدیگری نیست.ازاینرو زندگانی دارای طرح ازپیش تعیین شده ای از سوی خداوند نیست واز این رواندوه انسان و رنج او منطقی به نظر میرسد.

کامو نیز میگفت زندگانی بی معناست اما برانست که برای ان معنایی بیابد او می پرسد ایا میتوان بدون اعتقاد به خدا فردی مقدس شد و خود اشاره میکند که این تنها مشکل واقعی است که شایسته است انسان به ان بپردازد.از دیدگاه سورن اگزیستانسیالیست های فرانسوی یا فلسفه بدون خدای هایدگر چیزی جز نتیجه افراطی و نهایی مرحله استتیک یا خردمندانه زندگی نیست.ویژگی مشترک بین اگزیستانسیالیست های فرانسوی و المانی اگاهی شدید از تاریکی هستی و حس تعلیقی است که از دلتنگی همه سو گیر سرچشمه می گیرد.

هستی انسانی داشتن به معنای اخلاقی زیستن است و مدام روبرو شدن با گزینش های اخلاقی تازه است.انسان اخلاقی در حال شدن است او جهان خارج را با بودن درونی می امیزد نمایان میشود وازین رهگذر با ابدیت شریک میگردد.کی یر که گور مینویسد:"بگذار مرد مرد وزن زن باشد ازآن پس یک زن میتواند برای یک مرد همه چیز باشد زن به عنوان زن محدودیت ها را دریافته وبه مرد تقدیم خواهد کردمرد بدون زن روحی سرگردان است که ارامشی نخواهد یافت چرا کتاب مقدس نمی گوید که زنان باید پدر و مادرانشان را ترک گویند وبه مردان بپیوندند کتاب مقدس میگوید مرد پدر و مادر خود را ترک خواهد کرد وبه زن خواهد پیوست حق دراین مورد با کتاب مقدس است زیرا زن پناهگاه مرد است.

در ارتباط با هستی سورن براین باور است که هستی یعنی گزینش اخلاقی. پس همیشه:"این یا آن" پیوسته است.مشکل انسان در روبرو شدن با تصمیم هایی است که باید در قلمرو ارزیابی نشده زندگانی اخلاقی بگیرد. وی می گوید:"اندیشه ناب وهمی بیش نیست انسانی که تنها حقیقت را نظاره میکند ممکن است به صورت خائنی چون یهودا در اید کی یر که گور می گوید:" خدا نمی اندیشد او می آفریند خدا هستی ندارد او جاوید است. خدا به شیوه ای رمز امیز خردمند است وگرچه لزوما متناقض می نماید او حقیقتی پریشان است  وتا انجا ایمان راهنمای انسان نباشد انسان را به نا امیدی می کشاند..

او همچون داستایفسکی می گوید رنج اهمیت انسان را بسی افزون میسازد ورنج عنصری است که موجود دینی در فضای ان نفس میکشد.پس رنج کشیدن اغاز راه است.بخشی از این رنج اگاهی انسان از گناه است که اشتی با خدا را فریاد میکشد.سورن از ما میخواهد تا در برابر خداوند کوچک شویم.چرا که اگر ادمی خدا را بیابد خود را بیان نمیکند باید چون کودکی شد و حتی مورد تحقیر و شکنجه قرار گرفت.انسان در حالیکه باور دارد خدا را یافته باید دوری خود از وی را دریابد زیرا انسان در روبروشدن با خدا تشخیص میدهد که گناهکاری بیش نیست. 

سورن الزاما چون فروید نیستی را حالتی روانی میداند منع شدن پیشین ادم از خوردن میوه ممنوعه چنین دلتنگی را بوجود می اورد زیرا او در این وسوسه امکان فانی بودن خویش را تشخیص داد.هستی انسان درفایق امدن به دلهره ابدی با احساس امکان فانی بودن همراه است.لذا می گوید: هستی حالتی تعلیقی شوق امیز است که تجربه محنتگاه مسیح نمونه عالی ان است.فقط ایمان است که میتواند بر این دلهره ابدی فایق اید:" جهیدن متناقض به سوی ایمان انسان را میتواند به وجود خدا مطمئن سازد متضاد گناه فضیلت نیست بلکه ایمان است.

خدای واقعی ضرورتا منزوی است تجربه وی پنهانی،سوبزکتیو وحتی در مفهومی عرفانی کاملا فردیست.او میگوید انسان واقعی این انسان روحی این ابرمرد نیچه همان اندازه از انسان فراتر خواهد رفت که انسان از حیوان فراتر رفته است.او دربرابر خدا تنهاست واورابا صفات ظاهری نمی توان شناخت.او یکه ناشناس وخاموش است او ایده ایست جاوید.او در قلمرویی که توده ها هرگز نمی توانند زیست رخت و پخت خویش را میگسترد او قربانی جهان خواهد بود.حقیقت جاوید که در قلمرو روان حاضر است باید در فرایند تکرار و بازگشت به سوی اینده فرا خوانده شود. 

زمان بخش پذیر نیست جاویدی مطلق است هنگامیکه جاوید در الهام حقیقت به قلمرو وجود انسان وارد میشود سورن از آن به عنوان "آن" سخن میگوید.فردیکه این تجربه را بدست می اورد خاکسارانه خود را در برابر خداوند تجلی می کند.وی میگوید:"اگر من چون دیگران رفتار کنم به دیگران خیانت ورزیده ام واگر از انها جدا شوم به خود خیانت کرده ام." از این رو دل و اندیشه اش بین دو قطب حقیقت بخش شده است.لذا او به مردم ساده و توده بسیار بیشتر از طبقه متوسط که خوب میخورد و خوب می پوشد ارزش می دهد میگوید:

"من زندگانی خود را از زندگانی تو جدا نمی دانم و تو این را میدانی. من در خیابانها زیسته ام و همگان مرا می شناسند از این گذشته مرا هیچگونه مقامی نیست پس اگر من به همه جا تعلق دارم باید از ان تو نیز باشم"

واو چنین مشتاقانه ما را به سوی یافتن این حقیقت فرا میخواند که" کسی که خدا را دوست دارد به اشک و ستایش نیازمند نیست." او از ما میخواهد شکنجه ها و درد و رنج های خود را در عشق و با عشق به خداوند بزرگ از یاد ببریم چرا که او همچون یک مسیح واقعی اشاره میکند که خداوند انچه را پنهانی است میبیند و اشک رنج ها را به حساب می اورد او هیچ چیز را فراموش نمیکند.

کی یر که گور گرانمایه ترین تصنیف اش"یا این یا آن" را برای رگینه نامزد خود نوشت که پیوند زناشویی را با او گسسته بود.کی یر که گور یک بار نوشت:" من همه چیز را مدیون فرزانگی مردی پیر وسادگی دختر جوانم" یا این یا ان در امدی بر برنامه اش و اعلان ان بود.این تصنیف که در سی سالگی وی منتشر شد دو دیدگاه را ارایه میدهد یکی دیدگاه انسان زیبایی شناسی که جهان را عشرتکده احساسات میداند و دیگری دیدگاه انسانی که به اخلاق وقانون اخلاقی سر سپرده است.

وی عشق های انتخابی را پیش میکشد و یاداور میشود که هر تصمیمی خطر کردن است.افزون براین از انجا که نامتناهی نیروی دانش ادمی است تصمیم باید برگزیدن میان همه یا هیچ باشد و این همان مفهومی است که ایبسن در اثرش بنام بران به نمایش در اورد.کی یر که گور در نوشتارش که امیزه ای از طعنه،هوشمندی وراستگویی محض بود با تمسخری پر نیرو وخاطری آسوده به دشمنی با همه نهاد های دستگاه ساز روی اورد.او می گفت انسان که درون خم اندر خم پیشرفت ماشینی گم گشته است نه همان بیچاره بلکه تقریبا موجودی نا امید است یگانه امیدش را باید در فهم وجود خود که تنها واقعیت متناهی است بجویدولیکن این فهم نه به یاری عقل بلکه به مدد ایمان ناب ونه به میانجی خرد بلکه از راه همسان سازی یا همسان یافتن با خدا دست یافتنی است.

این همسازی را عقاید وابستگی به کلیسا یا ملاک های کلیسایی بدست نمی دهند تنها به واسطه رابطه شخصی مستقیم میان خدا وانسان حاصل می اید.عقل را نباید فقط خوار کرد بلکه باید به لحاظی ان را به صلیب کشید تا بتواند ازنو زنده شود و به سوی خدا بجهد.فرد موجود "بودن" نیست " بلکه "شدن " است.مسیحیت نیز گونه ای شدن است یعنی پیشرفت بی پایان از راه اضطراب ورنج.هنگامیکه با حالتی خشنود از خود در ارامش خاطر فرو می رود دیگر مسیحیت شمرده نمیشود.وی چنان که گفته شد به کلیسا خرده میگرفت و ان را مکان امنی برای بزدلان و تن اسایان میدانست.کشیشان را خوار میداشت چرا که انها جویندگان دروغین بودند وازباور داشتن به کلیسای پیکارگر رو می تافتند.

در نوشته هایی چون" حمله به عالم مسیحی" مینویسد:"بسا میشنویم وبویزه از دهان کشیشان که ادمی نمی تواند با هیچ وپوچ زندگی کند ولی کشیشان درست در این کار کامیابند.برای انها مسیحیت وجود ندارد وبا این همه با ان زندگی میکنند.سورن زمانی چنین نوشت:" من خواهان ندایی هستم به ناقدی چشم گربه وحشی به هراسناکی نفیر دیو به ماندگاری درخواست طبیعت با گستره صوتی از بم ترین نواها تا نازک ترین نوای زیر با تغییر لحنی از سبک ترین زمزمه کلامی مقدس تا نهیب اتش افروز جنون.

این همان است که لازم دارم تا حدیث نفس  را بگویم وخشم وهمدلی و فهم را از اندرونه ها بیرون بتکانم.چیزها بسیار اسان شده اند وقتش رسیده است که دوباره دشوارشان گردانم".ونوشت:" من براین باورم که انسان باید فراسوی کران های تجربه ومحدودیت های دانش ادمی بزید.انسان موجودی متناقض نماست.اما همین انسان بدون قدرت متعالی که او را به سوی خود جذب کند هیچ است".

                                                                                                                          نویسنده - قربان عباسی


  

Twitter Delicious Facebook Digg Stumbleupon Favorites More