Thursday, 12 July 2012

آنچه مارکس نزد زمین شناسان جستجو می کرد؟


مارکس و زمین شناسی

ترجمه کامران صادقی
Marx & Engels

جلد جدید مجموعه آثار مارکس و انگلس منتشر شد – آنچه مارکس نزد زمین شناسان جستجو می کرد؟

این متون 134 سال در آرشیو بودند: ابتدا نزد فردریش انگلس، پس از آن به مدت طولانی نزد سوسیال دموکرات های آلمان در برلین. در سال 1925 ریازانف برای اولین بار به اهمیت آنها اشاره کرد. 1933 از افتادن به چنگ نازی ها نجات پیدا کرده به کپنهاگ، آمستردام، لندن منتقل شدند.

 از زمان پایان جنگ(جهانی دوم) آنها در آمستردام نگه داری می شدند. ویرایش این متون  سال 1980 در رابطه با انتشار مجموعه آثار مارکس و انگلس آغاز شد، 1989 متوقف گردید، اما در سال 2003 دوباره از سر گرفته شد. 

اکنون بلاخره به صورت یک جلد از مجموعه آثار در دسترس هستند. حال نکته مهم "فقط" اینست که معنا و جایگاه آن در مجموعه آثار درک شوند.


برای فهم رایج قرن بیستمی از مارکس، این فکر غریب جلوه می کند که نویسنده "مانیفست کمونیست" و جلد اول "سرمایه" ماه ها بطور فشرده به مطالعه زمین شناسی پرداخته و یاد داشت برداری هائی کرده باشد که اکنون چاپ شده آنها، همراه با تعداد فراوانی طرح های پیچیده، جدول های شیمیائی و آمارهای وسیع، 679 صفحه را در بر می گیرند. یادداشت هائی بندرت دارای اظهار نظرهای شخصی.

چرا مارکس به جای کامل کردن جلد دوم و سوم "سرمایه" به این کار می پردازد؟ آیا در شصت سالگی دیگر توان پرداختن به کار جدی تئوریک نداشت؟ می خواست خود را با موضوعات دیگری مشغول کند؟ آیا از پرداختن به اقتصاد سیاسی دلزده شده بود؟ 

طرح اینگونه پرسش ها، به معنای عدم شناخت از مارکس است. چرا که از طرفی همواره شرایط طبیعی کار مطرح هستند، از طرف دیگر مسائل زمین شناسی و شیمی زراعی با موضوع بهره برداری از زمین در ارتباط بوده و از این زاویه به ادامه کار بر روی جلد سوم "سرمایه" مرتبط می شدند.


اما در درجه اول مارکس متفکری همه جانبه بود که مانند ارسطو، لایبنیتس، کانت، هگل-  درک کلی از طبیعت را دنبال می کرد. او قبلا در سال 1844 مشخص کرده بود که:"علوم طبیعی مسبب فعالیت های فوق العاده بوده و همواره اسناد زیادی را به خود اختصاص داده اند. 

اما فلسفه برای آنها همانگونه بیگانه مانده است، که آنها برای فلسفه بیگانه اند". و از "تاریخ نگاری"  بخاطر اینکه  "علوم طبیعی را تنها بطور ضمنی مورد توجه قرار داده" انتقاد کرد(مجموعه آثارا/2. ص 271).

 اظهار نظر کاملا مشابهی در "ایدئولوژی آلمانی"(مجموعه آثار، جلد سوم، ص 21) وجود دارد. این در تطابق کامل با روح گوته بود که آلکساندر فون همبولت در باره اش نوشت، او می خواست، "پیوندی را تازه کند که در جوان سالی بشریت فلسفه، فیزیک و شعر را در برمی گرفت".

مارکس سعی می کرد از جدا کردن این مقوله ها اجتناب ورزد، او تا پایان عمر به مطالعه علوم طبیعی پرداخت، نه تنها زمین شناسی، بلکه فیزیولوژی، شیمی، ریاضیات و غیره(در حالیکه چکیده نویسی های فیزیولوژی و شیمی در جلد25/4 مجموعه آثار موجودند، در خصوص ریاضیات اما هنوز چنین نیست، متاسفانه تنها در یک چاپ به زبان روسی و به زبان اصلی که به ندرت مورد توجه بوده، موجود است؛ مسکو 1968).

 مارکس سال 1851 در "دفترهای لندن" به آثار شیمیست های زراعی،  جونستون و لیبگ(مجموعه آثار 9/4 ) و در بخشهای منتشر نشده این دفترها به نوشته های زمین شناسی یوزف ب. یورکس می پردازد، جائی که عبارت "فرماسیونهای زمین شناسی" مطرح می شود.

 چکیده نویسی مشروحی از یکی از آثار متاخر این نویسنده در جلدی که اینک منتشر شده، موجود است. و با نگاهی به چکیده نویسی از اثر جونستون مربوط به سال 1851، با همان باز ارائه دقیق متن، همان طرح ها از لایه های زمین شناسی، روبرو هستیم، بمانند 27 سال بعد از آن.


اشتغال مادام العمر با علوم طبیعی به هیچ وجه تنها در خدمت فراگیری دانش نبود، بلکه برای مارکس سر مشقی بود جهت شناخت متد علمی. آشناترین نمونه در این زمینه تئوری فرماسیونهای اجتماعی
(مجموعه آثار11/1، ص 97) او می باشد، که در سال 1852 برای اولین بار مطرح شد از نظر مفهوم مستقیما بر زمین شناسی استوار است. 


این نظر در "نقد اقتصاد سیاسی" دنبال شد:" همانگونه که در تسلسل فرماسیونهای زمین شناسی نمی بایستی به پریودهای ناگهانی و کاملا مجزا از یکدیگر اعتقاد داشت، در رابطه با پیدایش فرماسیونهای مختلف اقتصادی اجتماعی نیز چنین نیست"(مجموعه آثار3.2/2، ص 1972).

 این نظر متاسفانه بعدها مورد توجه قرار نگرفت، گرچه مارکس در پیش نویس های نامه اش به ورا ساسیولیچ در سال 1881 بارها به مقایسه تسلسل در فرماسیونهای زمین شناسی و تاریخی باز می گردد(مجموعه آثار25/1، ص219-242).

در کل طیف مطالعات علوم طبیعی مارکس، زمین شناسی و دیرین شناسی شاید حتا نقش برتری داشتند، چرا که این علوم مدتها پیش از کشفیات داروین در ارتباط با پیدایش انواع، نشان داده بودند که چگونه آتشفشان ها، طغیان رودخانه ها و دیگر حوادث طبیعی چهره زمین را در یک پروسه طبیعی میلیون ها ساله شکل داده اند. 

همچنین فسیل های حیوانات و گیاهان منقرض شده نادرستی روایت انجیل را از خلق زمین و کلیه انواع حیوانات و گیاهان تنها در 6 روز و تغییر ناپذیری آنها، نشان داده بودند.


مقدمه چاپ حاضر جزئیات جالبی ازاین بخش از فعالیت مارکس بدست می دهد، بطور نمونه او در دبیرستان شهر تری یر از این شانس استثنائی برخوردار بود که در رشته ریاضیات و علوم طبیعی معلمی داشته باشد که در پاریس نزد کوویه، لامارک، لاپلاس و الکساندر فون همبولت تحصیل کرده بود. 

متاسفانه در اینجا  به کار شدید مارکس بر روی اثر داهیانه دوست کلنی اش، رولاند دانیل، تحت عنوان "میکروکسموس. پیش نویش انسان شناسی فیزیولوژیکی" پرداخته نمی شود. اما مهم اشاره به یاداشت های حاشیه کتابهای کتابخانه مارکس است، که در آنها از جمله به تغییرات جوی ناشی از عمل انسانها می پردازد.

بزرگداشت مناسب از کار عظیمی که جهت تنظیم این متن، با تهیه مقدمه، رمزگشائی، فهرست علائم تصحیحی، توضیحات و غیره، توسط آنالیزه گریس، پتر کروگر، ریشارد اشپرل و برخی دیگر، انجام گرفته، غیر ممکن است. 

از پرداختن به مباحث آکتوئل در رابطه با مسائلی که در چکیده نویسی ها موجودند، مدبرانه صرفنظر شده است. بطور نمونه وقتیکه مارکس می نویسد:" انقراض گونه ها ادامه دارد(بشرخود فعالترین نابود کننده است).

 این پرسش که آیا از زمان وجود انسان، گونه جدیدی پدید آمده، هنوز پاسخی ندارد". طبیعی است که با توجه به وضعیت امروزی تشدید انقراض انواع و علوم مربوطه، طرح نکاتی ممکن می بود.


اما این چکیده نویسی ها نه معدنی از نقل قول ها، بلکه راهنمای روش کار دانشمندی بزرگ، همه جانبه و فوق العاده سخت کوش هستند.

کارل مارکس: چکیده نویسی ها و یادداشت هائی در زمین شناسی، معدن شناسی و شیمی زراعی. مارس تا سپتامبر 1878. مجموعه آثار مارک و انگلس، بخش چهارم، جلد 26. منتشر شده توسط بنیاد بین المللی مارکس، انگلس آمستردام. انتشارات آکادمی برلین 2011.  1104 صفحه. 168 یورو.


منبع:

  http://www.neues-deutschland.de/artikel/227654.das-buendnis-geist-und-natur.html?sstr=Das|Bündnis|Geist|und|Natur

Wednesday, 11 July 2012

نگرشی روانکاوانه به سینما، اسلاوی ژیژک



نگرشی روانکاوانه به سینما، اسلاوی ژیژک
نویسنده: مریم پیردهقان، منتشر شده در سایت فلسفه نو و ماهنامه گلستانه شماره 115
ما برای پیش گیری از مواجهه شدن با قفلِ بی کلیدِ زندگیِ واقعی به رویا پناه می بریم، اما در رویا به چیزهایی بر می خوریم که حتی از زندگیِ واقعی هم وحشتناک ترند. پس نهایتا ذره ذره از رویا به زندگیِ واقعی می گریزیم. 
فیلم، با این دیدگاه آغاز می شود که رویاها متعلق به کسانی اند که  قادر به تحملِ واقعیت نیستند، و با این دیدگاه به پایان می رسد که واقعیت متعلق به کسانی است که این قدر قوی نیستند که بتوانند با رویاهایشان مواجه شوند. .   
                                                                                                                                                                             
   "اسلاوی ژیژک"
ژیژیک
   اسلاوی ژیژک در سالِ 1949 در اسلوونی متولد شد. او متفکری مارکسیست و از چهره های برجسته ی چپِ مدرن است که بيشترين مرزبندی را با مارکسيسمِ سنتی و اُرتدکس دارد. وی با عناوینِ گوناگونی همچون فیلسوف، نظریه پرداز، جامعه شناس، منتقدِ فرهنگی و… شناخته می شود و فضایِ کاریِ چندگانه اش را موضوعاتی همچون فاندامنتاليسم، تساهل،گلوباليسم، حقوقِ بشر، لنين، اسطوره، فضای سايبر، تکثرِ فرهنگی، انرژیِ هسته ای، پست مدرنيسم، هاليوود، ديويد لينچ و آلفرد هيچکاک شکل می دهند. 

عمده شهرتِ ژیژک به جهتِ اِحیای روانکاویِ ژاک لاکان برای یک خوانشِ جدید از فرهنگِ عامه است، به گونه ای که وی نظريه پردازی دانسته می شود که لاکان، مارکس و هگل را با فرهنگِ پاپ می آميزد تا بتواند مفاهيمِ فرهنگِ معاصر خصوصا فرهنگِ عامه پسند را تحليل کند و دور افتادگیِ درکِ انسانِ امروز از این مفاهیم را از منطقِ واقعیِ زندگی شرح دهد، که در نتیجه ی آن، به معضلِ بنیادینِ تفکرِ معاصر، یعنی غیابِ سوژه ی‌ شناسا و چند پاره گیِ آن بپردازد.

 بر اساسِ همین رویکرد است که او، در میانِ متفکرانِ پست مدرن طبقه بندی می شود، اما با وجود این، وی شیفتگیِ پست مدرنیسم به تفاوت ها و ویژگی ها را رد می کند و هوادارِ تعالی گراییِ فلسفی و تعهد به عام گراییِ سیاسی است. 
ژیژک در حیطه ی هنر یک نظریه‌پردازِ سینمایی، خاصه با دیدگاهی روانکاوانه- فلسفی- انتقادی است. بي شك وی مهم ترين فيلسوفي به شمار می آید كه تاکنون به این هنرِ صنعتی پرداخته، زیرا سينما همواره هنرِ مغضوبِ فيلسوفان، به خصوص متفكرانِ چپ بوده که در واقع، مهمترین نظریه های هنرِ معاصر نیز بر آمده از آرای همین متفکران است.

 لوكاچ، آدورنو، هوركهايمر و سارتر تعدادِ اندكي از خيلِ فيلسوفاني هستند كه به واسطه ی گرايش شان به هنرِ والا، با نگاهی منفی و سرشار از تحقیر به سینما پرداختند و هميشه آن را همبسته ی سرمايه داري و اسبابي جهتِ تخديرِ توده به شمار آوردند. اما در این میان ژیژک به گونه ای متفاوت عمل می کند، سینما را ارج می نهد و ناکامیِ خود در فیلمسازی را دلیلی برای کشیده شدنش به فلسفه می داند. 

حجمِ آثاري كه او به سينما اختصاص داده و تنوعِ آراي وی درباره ی هنرِ هفتم، از بسياري از منتقدانِ طرازِ اول و مشهورِ فيلم بیشتر است. اما با این حال،  يك نكته ی بسيار مهم در این  بین وجود دارد که او را از دیگر نظریه پردازانِ این حیطه جدا می کند و آن اينكه ژيژك، پيش از آنكه نظريه پردازِ فيلم باشد فيلسوف است. 

نقدِ او از فيلم ها، درون ماندگار نيست. او سينما را به عنوانِ منبعي عالي جهتِ آوردنِ مثال و توضيحِ ايده هايش مي داند، به گونه ای که سينما نزدِ وی ابزاري براي فلسفيدن است؛ یا عبارتی دیگر، او هميشه فاصله اش را با فيلمِ موردِ بحث حفظ مي كند و همواره در مقامِ فيلسوف با فيلم مواجه مي شود نه در مقامِ منتقد.  


  از اوایلِ 1960 به بعد، با ظهورِ نگرش هاي مختلف و متفاوت، نظريه ی فيلم از همه ی لحاظ دچارِ تحولاتی فراوان شد. ظهورِ نظريه هاي چپ و بارورتر شدن نظريه هاي كلاسيك سينمايي به واسطه ی حضورِ تئوريِ مولف و انسانگراييِ ساختارگرايانه، مفهوم نقد و تحليلِ فيلم را اساسا دگرگون کرد. 

در همین اوضاع، به لطفِ نظريه پردازي هاي لاكان كه همگي الهام گرفته از گزارش هاي فرويد بودند، تحليل هاي روانكاوي هم به سينما و حيطه ی نقدِ فيلم وارد شد و منجر به نوعی تحلیلِ سینمایی گردید که اکنون ژیژک به واسطه ی نفوذ پذیری از لاکان و استفاده از تفسیرِ روانکاوانه ی او، سردمدارِ آن محسوب می شود. وی با این رویکرد به هنرِ هفتم، یک نظریه ی سینمایی و شیوه ی جدیدی از نقد را بنا می نهد و بر اساسِ آن به بررسیِ قوه ی مخیله ی ناخودآگاه، امرِ واقعی و ابژه ی والای ایدئولوژی در فیلم‌ها می‌پردازد.

 اما همان گونه که پیش تر اشاره شد ژیژک فیلم را نه در جهتِ نقدِ خودِ فیلم، بلکه برای بیانِ نظریاتِ روانکاوانه و فلسفی اش به کار می گیرد به طوری که به اعتقادِ رابرت استم، ژیژک در فیلم‌های سینمایی مثال‌هایی می‌یابد که حتی از خودِ لاکان هم بهتر افکارِ روانکاوانه اش را شرح می‌دهند.

 اما لاکانِ موردِ بحثِ وی، نه لاکانِ موردِ بحث در ما بَعدِ ساختارگراییِ کریستوا و دریدا، بلکه لاکانِ امرِ واقع، خیالی و نمادین است؛ سه اصطلاحِ لاکانی که ژیژک به تعبیرِ خودش از ورای بررسیِ فیلم ها درک شان می کند، به خصوص مفهومِ امرِ واقع، که بسیار پیچیده و بیان‏نشدنی است و او می‏کوشد با ذکرِ مثال و تبیین در فیلم ها، به توضیحش دست یابد. 
ژاک لاکان
این موضوع همان چیزی است علاقه ی ژیژک به سینما را توجیه می کند، زیرا سینما عرصه‌ای به شمار می آید که در آن قلمروِ خیالین و نمادین و واقع، در هم تنیده می شوند‌، سه نظمِ بنیادینی که پایه ی رویکردِ لاکان و در نتیجه ژیژک را تشکیل می دهند. 
   در روانکاویِ خیال، تصویر و نقشِ آن در رویاپردازی اهمیتِ ویژه‌ای دارند؛ و سینما نیز تصویر است. اما این تصویر چگونه تعریف می شود؟ امرِ خیالی به بیانِ لاکان، جست‌وجویی بی ‌پایان در پیِ خود را نشان می دهد که براساسِ آن، انسان به جستجوی همذات‌پنداری و هماهنگی بر می آید. او با دیدنِ تصویرِ خودش در آینه است که بر این مشکل غلبه می کند (سینما هم برحسبِ تعریفِ لاکان قادر است نقشی همچون آیینه را ایفا کند). 

این تصویر به او آرامش می‌دهد زیرا او از خودش، تصورِ کاملی ندارد و تصویرِ آینه باعث می‌شود تا تصویرِ کاملی را از خود به دست بیاورد که در نتیجه منجر به پیداییِ “من یا نفس” می‌شود. از همین رو است که انسان همواره خواهد کوشید تا دیگری (تصویر در آینه یا فرد دیگری که دیده است) را با خود یکی کند، کامل‌تر شود و وحدتِ بیشتری یابد. 

در واقع، هسته ی اصلی امرِ خیالی همان «منِ مطلوبِ» ناشی از این همذات پنداری با تصویر است؛ منِ مطلوبی که تصویری ساخته شده به صورت اغراق‌آمیز از خودِ فرد توسط خودش است و مبتنی بر آرزومندی او. با این حال، سینما “صِرفا” خیال و تصویر نیست؛ بلکه جا پای بزرگی نیز در عرصه ی نمادین دارد، یعنی شاملِ تمامِ آن چیزهایی است که ما معمولا واقعیت می‌نامیم؛ از زبان گرفته تا قانون، فرهنگ و تمام ساختارهای اجتماعی. 

امرِ نمادین حوزه‌ای است که ما در آن به عنوانِ بخشی از جامعه ی انسانی قرار می‌گیریم. و درست از همین طریق است که سینما همچون زنده گیِ حقیقی، به امرِ واقع راه می برد، اما واقعیتِ خاصِ خودش، یعنی واقعیتِ سینمایی را می‌آفریند.  


   در این حوزه اصطلاحاتِ خاصی وجود دارد که سوژه (تماشاگر) و آپاراتوس از معروفترینِ آنها هستند، دو مفهومی كه ژیژک مستقيما در اين نوع تحليل بدانها رجوع مي كند. نظریه ی آپاراتوس، یک نظریه ی برجستهی سینمایی به شمار می آید که از دههی هفتاد به بعد متداول شد. 

این نظریه، خود از نظریاتِ مارکسیستی، نشانه‌شناسی و روانکاوی منتج شده است و بر طبقِ آن، سینما اساسا واجدِ طبیعتی ایدئولوژیک دانسته می شود. چنین مکانیسمی، دوربین، تدوین و نیز موقعیتِ محوری تماشاگرِ سینما را در بر می گیرد. البته این مسئله، چیزی نیست که به سینما تحمیل شده باشد، بلکه در نهاد و ماهیتِ خودِ سینما نهفته است و بر مبنای آن، تماشاگر تصور می‌کند آن ‌چه که می‌ بیند کاملا واقعی و رئالیستی است، از این رو تحتِ نفوذِ یک قدرتِ نامرئی قرار می‌گیرد و هنگامِ تماشای فیلم، به آن واکنش نشان می‏دهد که بررسیِ همین واکنشِ مخاطب نسبت به فیلم، یکی از موضوعاتِ محوری نظریه ی روانکاوی سینمایی است که در پیِ آن، بحثِ همانند سازی و توالیِ منحصر به‏ فرد سینمای روایی، برای ایجادِ همذات‏پنداری میانِ مخاطب و شخصیت های فیلم مطرح می شود.

 لویی بودری، پایه گذار نظریه ی آپاراتوس، این تأثیرِ سینمایی را با خاصیتِ مرحله ی آینه گیِ لاکان مقایسه می‌کند و سینما را باز تولید کننده ی همان سیستمِ لاکانی می‌داند. او معتقد است که بیننده توسطِ متنِ فیلمیک احضار می شود و یا به عبارتِ دیگر فیلم، سوژه را قوام می دهد به گونه ای که سوژه معلولِ متنِ فیلمیک می شود(بیننده در مقامِ سوژه، توسطِ معانی متن فیلمیک ساخته می شود). 

بنابراین به واسطه ی این نوع نظریه، ژیژک سينما را نوعی آيين معرفی می کند که از طريقِ آن، احساساتِ مختلف تجربه می شوند، و دراین میان آنچه برای او اهمیتی خاص دارد، بازیافتِ تجربه‌ای است که در عینِ وقوف به ساختارِ خیالیِ خود، از محتوایی آشوبناک که بر غرایزِ کور و اشتیاق‌های سیرناشدنیِ انسان استوار است، حکایت دارد. 

وی معتقد است که سينما به لحاظِ فيزيکی بروی ما اثر می گذارد و به اين مفهوم، آنچه که ما در سينما می یابیم به نحو آزاردهنده ای واقعی است مانندِ فيلم های /پورنو/گرافی که مبتذل ترين شکل اين تاثير را در انسان باعث می شوند. در واقع ژیژک بیان می دارد که لذتِ حقيقیِ سينما در غلظتِ شهوتناکِ فرم سينمايی آن نهفته است.
 اگرچه علیرغم همه ی این ها، وی همچنان اصرار دارد که بگوید واقعیتِ سینمایی فراتر از روایت و داستانی است که درآن اتفاق می افتد. این واقعیت، لذتی را فراهم می‌آورد که خاصِ سینما، و ورای هرگونه لذت دیگر است.

   تحلیلِ سینماییِ ژيژك بيشتر از هر چيزي بر دلالت هاي ضمني استوار است. وی شيوه ی جديدي را براي تحليلِ متنِ فيلميك ارائه داده كه به هيچ وجه با شيوه هاي قبلي برابر و همسان نيست و حتي در بسیاری از مواقع هم كمكي به دركِ لايه هاي رواييِ فيلم نمي كند و از سوی دیگر، آشناييِ قبلیِ مخاطب با اصطلاحات و گزارش هاي کسانی همچون فرويد، لاكان، هگل و كانت را می طلبد.

به عنوانِ مثال، ژیژک جهتِ نقدِ فیلم Brassed Off ، ساخته ی کارگردانِ انگلیسی«مارک هرمن»، برای اینکه از مسائلی همچون تمنای درونی یا مسائلِ هگلی مثل «نفی در نفی» و یا منطقِ اروتیسم سخن به میان آورد، صحنه ای از فیلم را پیش می کشد که دخترِ جوانِ فیلم، پسرِ موردِ علاقه اش را برای خوردنِ قهوه به آپارتمانش دعوت می کند و وقتی پسر می گوید «می آیم ولی من قهوه دوست ندارم»، پاسخ می دهد «عیبی ندارد چون من هم در خانه قهوه ندارم!»؛
 ژیژک می گوید «این صحنه، به بهترین شکل، بدون آن که صریحا چیزی بگوید از تمنای جنسی پرده برمی دارد» و «دو پاسخِ منفیِ آن که نتیجه اش امری شدنی است، مبحثِ نفی در نفی هگل را یاد آوری می کند». 
مثالی دیگر از این نوع رویکردِ ژیژک، «فیلم نینوچکا» اثر «ارنست لوبیچ» است، جایی که قهرمان فیلم در کافه ای «سفارشِ قهوه ی بدونِ خامه می دهد» و پیشخدمت جواب می دهد «قربان خامه تمام شده می خواهید قهوه ی بدونِ شیر برایتان بیاورم؟» 
در اینجا ژیژک اعتقاد دارد که "این دیالوگ، دیالکتیکِ هگل است. قهوه ی بدونِ شیر با قهوه ی بدونِ خامه متفاوت است و شاید به بیانِ بهتر، قهوه با غیابِ شیر، سفارش مشتری بوده است و قهوه با غیابِ خامه، پیشنهادِ پیشخدمت. 
در حقیقت موقعیت هایی هست که کسی چیزی را نفی می کند و سپس دوباره نتیجه ی آن را نفی می کند ولی نتیجه ی دوم، مثبتِ اولیه نیست یعنی به عبارتی، مشتری «قهوه ی تنها» نمی خواهد بلکه «یک قهوه بدونِ چیزی» می خواهد". 

او بر این باور است که این گونه دیالوگ ها راه را برای دانستنِ مفاهیمِ پیچیده ی هگلی هموار می کنند. از سوی دیگر در مواردی، تحلیلِ ژیژک کاملا برعکسِ مفهومی است که مخاطبان و منتقدان بدان می اندیشند.

او در بابِ فیلمِ تایتانیک معتقد است که "بیشترِ تماشاگران، این فیلم را یک داستانِ عشقی سر راست می دانند و بیشترِ منتقدان به لحنِ ضد سیستمی آن اشاره می کنند، به اینکه مسافرانِ ثروتمند بی رحم اند در حالی که افرادِ مقیم عرشه های پایینی همدل تر هستند. 

اما این فیلم بیشتر از آنکه نظمِ اجتماعی را بر اندازد، آن را تقویت می کند. روایتِ اصلی درباره ی دختری متمول و تباه شده است که هویت خود را از دست داده است. او به سراغِ عاشقی از طبقه ی پایین می رود تا سر زنده گیِ خود را بیابد، تا تصویرِ اِگو یا «منِ» خویش را کامل کند. 

عاشق نیز عملا تابلوی وی را می کشد و سپس بعد از اینکه کار انجام شد، پسر می تواند برود و گورش را گم کند! او یک میانجی گرِ محو شونده ی محض است. این یک داستانِ عشقی نیست، استثماری خون آشام گونه و خودخواهانه است"!

 

   اسلاوي ژيژك که به تعبیرِ تری ایگلتون، بزرگترین و درخشانترین شارحِ روانکاویِ چند دهه ی اخیر است، فيلسوف و روانكاوِ تيزهوشي است كه ذاتِ تحليل، يعني ايجادِ تصورِ كمال با ابزارِ تقليل‌گرايي و وقوف بر آن را به خوبی مي‌شناسد.
 وی سعی می کند با استفاده از صحنه های انتخابی خود از فيلم های آمريکايی، تئوری های پيچيده ی مارکسيستی/لاکانی اش را توضيح دهد. اما این ایراد، در این حوزه بر او وارد است که هيچگاه درسطحِ سواد و دانشِ تماشاگرِ فیلم – حتی تماشاگر حرفه ای- حرف نمی زند و مخاطب از تفسيرِ ژيژك چيزي به دست نمی آورد به طوری که فهمیدنِ تحلیلِ وی تنها از عهده ی فیلسوفان و روانکاوان بر می آید.

 از طرفِ دیگر، اگرچه خوانش و تحلیلِ روانکاوانه ی فیلم به شناساییِ نوعی از کشفِ مضامینِ پنهانِ موجود در فیلم ها منجر می شود که حتی ممکن است خودِ فیلمساز هم از آن مطلع نباشد، با این حال انتخاب یک صحنه از یک فیلم و القای مفهومِ موردِ نظرِ خود، به عنوان نیتِ فیلمساز، صد در صد موردِ قبول نیست و گاهی سنجاق شده و الحاقی به نظر می رسد، همانطور که تحلیل های ژیژک کاملا نشان دهنده این موضوع هستند. 

در این شکی نیست که کسی همچون ژیژک یک تحلیلگرِ بسیارِ خوب از منظرِ روانکاوی برای فیلم ها است ولی مطمئنا تحلیل های وی نمی توانند مبنایی برای نقد و ارزیابی یک اثر به صورتِ متعارف باشند چرا که به قویا فیلم را از نظر می اندازند و آن را در حکم سابقه ی چیزی به مراتب مهمتر از خودِ آن فیلم به شمار می آورد. 

[1]: نظریه ی آپاراتوس (Apparatus theory) ابتدا توسطِ ژان لویی بودری و از خلالِ دو رساله ی تاثیراتِ ایدئولوژیک (1971) وآپاراتوس (1975) ارائه شد. بودری به شدت متأثر از روانکاویِ ژاک لاکان و مارکسیسمِ لویی آلتوسر بود. بعدها این نظریه توسطِ فمیسنیست‌ها و سایرِ تحلیل‌گرانِ فیلم به شکل‌های متنوعی به کار رفت.


منابع:
1. ژیژک، اسلاوی، «سینما به روایت اسلاوی ژیژک»، ترجمه سعید نوری، انتشارات روزبهان، 1389.
2. استم، رابرت. «مقدمه‌ای بر نظریه ی فیلم»، به کوشش احسان نوروزی، انتشارات سوره ی مهر، ۱۳۸۳.
3. هومر، شون. «ژاك لاكان»، مترجم: محمدعلي جعفري و محمد ابراهيم طاهايي، نشر ققنوس، 1389.
4. هیوارد، سوزان. «مفاهیم کلیدی در مطالعات سینمایی»، ترجمه فتاح محمدی، نشر هزاره سوم، ۱۳۸۱.
5. هاوزر، آرنولد. «فلسفه تاریخ هنر»، ترجمه محمد تقی فرامرزی، انتشارات نگاه،1388
6. شورای نویسندگان. «نظریه فیلم: نمای دور»، مجله ارغنون، شماره 23، زمستان 1382.
7. ژيژك و سينما، محمد باغباني: امير احمدي آريان روزنامه اعتماد، شماره 1700، صفحه 10، 27/3/87.
8. ملکی، دودمان. «حاشيه‌اي بر كتاب اسلاووي ژيژك درباره‌ی فیلم بزرگراه گمشده»، ماهنامه گلستانه، مرداد 1385
9. تورنهیل، جان. «مارکسیست فروتن» ، مترجم: فاطمه بنوبدی، خردنامه همشهری، خرداد و تیر 1388، شماره 30 و 31
10. ژیژک، اسلاوی. «مشکل فلسفی رسانه»، سخنرانی در مرکزهنرهای معاصر لندن، انگلستان، 2011.
11. مصاحبه با اسلاوی ژيژک در فستيوال مارکسيسم 2009 در لندن، توسط پرویز جاهد.
12. جاهد، پرویز. «راهنمای انحرافی ژیژک برای سينما» 

Tuesday, 10 July 2012

مفاهیم همیشه زنده گرامشی، تفکری که جهانی‌ شد

مفاهیم همیشه زنده گرامشی، تفکری که جهانی‌ شد

رازمیک کوچیان، استاد جامعه شناسی در دانشگاه سوربون
آنتونیو گرامشی
در خدمت انقلاب


آنتونیو گرامشی در سال ۱۸۹۱ در ساردینیا، در خانواده‌ای نسبتا فقیر متولد شد. بعد از اینکه وی در سال ۱۹۱۱ بورس گرفت تا به تحصیلات زبان شناسی‌ اش در شهر تورینو ادامه دهد، با پالمیرو توگلیاتی، انجلو تاسکا و اومبرتو تراسینی آشنا شد. آنها با یکدیگر اول در حزب سوسیالیست ایتالیا (پ اس‌ ای) و سپس در حزب کمونیست ایتالیا ( پ سه ای) فعالیت کردند و بعد در سال ۱۹۱۹، روزنامه اسطوره‌ای لوردین نووو را تاسیس کردند.

 در سال ۱۹۲۴، هنگام تاسیس حزب کمونیست ایتالیا، گرامشی عضو کمیته مرکزی آن بود و در سال ۱۹۲۴ به سمت دبیر کلی‌ انتخاب شد. در آوریل همان سال او به نمایندگی پارلمان برگزیده می‌‌شود. می‌‌گویند زمانی‌ که گرامشی در پارلمان با صدای آرامش شروع به صحبت می‌‌کرد، بنیتو موسیلینی سرا پا گوش می‌‌شد تا ذره ای از سخنان این مخالف جدی را از دست ندهد. 

وی در نوامبر سال ۱۹۲۶ در رم دستگیر شده و در سال ۱۹۲۸ به ۲۰ سال زندان محکوم می‌‌شود. دادستان فاشیست که از تهدیدی که چنین رقیبی برای قدرت حاکم آن زمان داشت آگاه بود، در هنگام خواندن حکم چنین گفت : «ما باید از کارکرد این مغز در طول ۲۰ سال ممانعت کنیم». 

گرامشی در سال ۱۹۲۹ حق نوشتن در زندان را پیدا کرد و کار نوشتن را تا سال ادامه داد یعنی ۱۹۳۵ تا وقتی‌ که سلامتی خود را به گونه‌ای جدی از دست داد. او در ۲۷ آوریل ۱۹۳۷ در اثر خونریزی مغزی فوت کرد بعد از این که ده سال در زندان‌های موسیلینی سختی کشید و از خود دفاتر ناتمامی را به جای گذاشت که مارکسیسم دومین نیمه قرن بیستم را متحول کردند. 

نگین شریف سکانوسکی

مبارزه عقیدتی‌ برای رهائی طبقاتٔ مردمی از سلط ایدئولوژی غالب به منظور کسب قدرت. تحلیلهای همیشه ذکر شده، به ندرت خوانده شده و بیشتر وقت‌ها ندیده گرفته شده آنتونیو گرامشی که وی هنگامی که در آغاز سالهای ۱۹۳۰ در زندان‌های فاشیست در بند بود آنها را ارائه داد، حیات دوباره‌ای را شاهد هستند. از اروپا تا هند و با گذر از آمریکای لاتین، نوشته‌های او همه جا رواج یافته و تفکّرات انتقادی را بارور می‌‌کنند.  

به چه علت، انقلاب کارگری که در سال ۱۹۱۷ در روسیه امکان داشت، در جای دیگر به نتیجه نرسید؟ چطور می‌‌شود که جنبشهایی کشور‌های دیگر اروپایی مثل آلمان، مجارستان و حتی ایتالیای « شوراهای تورین» از هم گسیختند، ولی‌ کارگرهای شمال کشور در سال‌های ۱۹۱۹-۱۹۲۰، کارخانه‌های خود را ماه‌ها تصاحب کردند؟


این سوال، نقطه شروع یادداشت های زندان(۱) آنتونیو گرامشی است که جوانی‌ انقلابی‌ بوده و اولین تجربیاتش را در حین واقعه تورین انجام داده است. این اثر مهم سیاسی قرن بیستم که سال‌ها بعد از فروکش این اتفاق نوشته شده تفکری عمیق راجع به شکست انقلابات در اروپا و در مورد چگونگی‌ غلبه بر شکست جنبش کارگری در سال‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ می‌‌باشد. سه ربع قرن بعد از مرگ گرامشی این اثر همچنان برای کسانی‌ که هنوز از پیدا کردن راهی‌ به دنیای متفاوت دیگری دست بر نداشته اند حرفهای گفتنی دارد.

امر غریب اینکه این اثر حتی با کسانی‌ که سعی‌ می‌‌کنند هر کاری را بکنند تا این دنیای ممکن صورت نپذیرد هم حرف برای گفتن دارد. چند روز قبل از انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۰۷، نیکولا سارکوزی چنین گفت که : در اصل، من تجزیه و تحلیل های گرامشی را در پیش گرفتم : قدرت از طریق عقاید پیروز می‌‌شود. اولین بار است که یک مرد از حزب دست راستی‌‌ها این مبارزه را تقبل می‌‌کند. (۲)


استفاده نویسنده یادداشت های زندان توسط راستی‌‌های افراطی که چند تن‌ از مشاورین نزدیک اقای سارکوزی به خصوص اقای پاتریک بویسون از جمله آن ها بودند در واقع داستانی‌ قدیمی‌ است. 

او مرجعی اساسی‌ برای حزب «راست جدید» است که تئوریسین اصلی‌ آن آلن دو بونوا استراتژی خود را «جنگ فرهنگی‌» «گرامشیسم راستی‌»(۳)توصیف می‌‌کند. این انحراف جهت مانع نشد که در طول قرن بیستم، گرامشی موضوع تفسیرات جدید بسیج گر توسط جریانات انقلابی‌ در سراسر دنیا بشود.

به نظر گرامشی امکان انقلاب در روسیه و نا ممکن بودن آن در اروپای غربی به نوع دولت و جامعه مدنی بستگی دارد. در روسیه تزاری اصل قدرت در دست دولت متمرکز است؛ جامعه مدنی – حزب، سندیکا، شرکت ها، مطبوعات، انجمنها،…- پیشرفت کمی‌ دارند.

 در این شرایط بدست گرفتن قدرت، همانطور که بلشویک‌ها آنرا انجام دادند، اول از همه ملزوم این است که دستگاه دولتی را به دست گرفت : ارتش، ادارات، پلیس، دستگاه قضایی‌…از آنجایی که جامعه مدنی در حالت نطفه‌ای است، هر کسی‌ که قدرت دولت را به دست بگیرد می‌‌تواند بر آن غالب شود. البته ، وقتی‌ که دولت تسخیر شد ، تازه مشکلات شروع می‌‌شوند : جنگ داخلی‌، به راه اندازی چرخ تولید، ارتباطات حساس بین طبقه کارگر و دهقانان.


برعکس در اروپای غربی جامعه مدنی متمرکز و مستقل است. تحت تاثیر انقلاب صنعتی، این جامعه به تدریج در قالب تولید شکل می‌‌گیرد. او بخش مهمی‌ از کّل قدرت را در دست دارد به گونه‌ای که کافی‌ نیست که تنها دولت را زیر سلطه برد : باید به جامعه مدنی هم غلبه کرد و مشکل اینجاست که غلبه بر آن به همان شکل صورت نمی‌گیرد. 

این کار یعنی‌ اینکه تغییر اجتمایی‌ شکلی‌ متفاوت از آنچه که در مورد روسیه صادق بود بگیرد. اصلا موضوع این نیست که انقلاب ها در اروپای غربی ناممکن باشد، ولی‌ این انقلاب‌ها باید در طولانی‌ مدت و با «جنگ مواضع » شکل بگیرند.


از « پرونیسم»* تا «مطالعات سابالترن»*


گرامشی می‌خواهد به انقلاب روسیه وفادار بماند، او از طرفداران لنین است و همواره در یادداشت های زندان از او یاد می‌‌کند. اما او همچنان می‌‌داند که در عمل، این وفاداری ملزوم این است که روش انقلاب کردن‌ را تغییر داد آغاز تئوری هژمونی وی از این تفکر ریشه می‌‌گیرد.
گرامشی می‌گوید که از این به بعد نبرد طبقاتی میبایستی بعدی فرهنگی‌ را در نظر بگیرد : در این نبرد میبایستی توافق طبقات زیر دست با انقلاب باید در نظر گرفته شود. قدرت و رضایت دو اصل اساسی دولتهای مدرن و پایه‌های هژمونی هستند. وقتی‌ که رضایت در کار نباشد – مثل آنچه که در دنیای عرب در سال ۲۰۱۱ رخ داد- شرایط براندازی قدرت سر کار فراهم می‌‌شود.

یادداشت های زندان اولین بار در اواخر سالهای ۱۹۴۰ به چاپ می‌‌رسد. مسؤلیت چاپ آن بر عهده پالمیرو توگلیاتی دبیر اول حزب کمونیست ایتالیاست که تا اوایل سالهای ۱۹۶۰ بر نشر نوشته‌های رفیق مرحومش نظارت کامل دارد (متن داخل کادر را بخوانید). 

از این زمان به بعد، آثار گرامشی نقطه مشترک کسانی در سرا سر دنیا شد که به دنبال تلفیق وفاداری به انقلاب اکتبر و تلاش برای انطباق این روند با شرائط سیاسی اجتمایی‌ بودند که گاه بسیار متفاوت با وضعیت روسیه بود. 

این امر اشاعه سریع تز های گرامشی را در سطح بین‌الملی و تشکیل جریانات فکری طرفدار آن را در سراسر دنیا توضیح میدهد. در مورد یادداشت های زندان می‌توان گفت که آنها یکی‌ از اولین تئوریهای انتقادی جهانی‌ شده هستند. 

سه مورد متفاوت هر کدام به نوبه خود این جریان را نشان میدهند. در اواسط قرن بیستم آرژانتین یکی‌ از مهد های مهم عقاید‌ گرامشی میشود و بعد کشور‌های دیگر این قاره، مثل برزیل، مکزیک و یآ شیلی در مطالعه یادداشت های زندان غرق می‌‌شوند. 

دلیل سرعت و گسترش پذیرش فکر گرامشی در آرژانتین مهاجرت وسیع ایتالیایی هاست• علت دیگر این است که اصولی مثل هژمونی ، سزاریسم یا انقلاب منفعل دست به دست هم داده تا این پدیده خاص آرژانتینی که پرونیسم نامیده میشود را توضیح دهند. 

به صورت کلی‌ تر این مفاهیم برای تحلیل رژیم‌های نظامی « مترقی » یا «توسعه طلب بکار گرفته می شوند مانند خوان دومینگو پرون در آرژانتین، لزارو کاردناس در مکزیک و گتولیو وارگاس در برزیل که در منطقه پدیدار میشوند. 

این قدرت‌ها بدون انقلاب و یا باز سازی، نوعی از مدرن سازی محافظه کارانه را بنیان می‌‌کنند که در قرن بیستم در کشورهای جهان سوم رایج بوده است، کشورهایی که مدرن سازی میشوند و در عین حال مطمئن هستند که تفاوت طبقاتی موجود در آنها به صورت پایه‌ای مورد سوال قرار نمی‌‌گیرند. 

اصل «انقلاب منفعل» که گرامشی در یادداشت های زندان، هنگامی که به تشریح تشکیل دولت ایتالیا در قرن نوزدهم میپردازد، آن را توضیح می‌‌دهد، این نوع عملکرد سیاسی پر ابهام را به دقت‌ تشریح می‌‌کند. گاهی‌ این انقلاب‌ها توسط یک« سزار» رهبری می‌‌شوند – ایده« سزاریسم» از اینجا می‌‌آید- یعنی‌ رهبری توانا که با توده مردم ارتباط سریع بر قرار می‌‌کند، و مثال‌های آن هم در آمریکای لاتین قرون گذشته و حال فراوانند. 

از میان دیگران، متفکرینی چون خوزه اریکو، خوان کارلوس پوتانتیرو، کارلوس نلسون کوتینیو یا ارنستو لاکلو، تحلیل جدیدی را از یادداشت های زندان ارائه می‌‌کنند که نفوذ آن فرای آمریکای لاتین گسترش می‌‌یابد. (۴) 

همچون خود گرامشی خیلی‌ از مهمترین مفسرین او در مبارزات انقلابی‌ که در این قاره در سالهای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ به اوج خود رسیدند متعهد بوده اند. 

در آنسوی دنیا، عقاید این روشنفکر ایتالیایی در سالهای ۱۹۶۰ به هند هم رسیدند. او مرجع بزرگی‌ برای تحقیقات پسا استعماری است. پایه گذار اصلی‌ این جریان ادوارد سعید فلسطینی است که برای تعریف اوریانتالیسم، یعنی‌ تصویر« شرق» آنطور که در جامعه غرب رایج است، به عقاید گرامشی متوسل می‌‌شود (۵). 

در سالهای ۱۹۷۰، زیر نفوذ سعید و همچنین دیگر تاریخ شناسان مارکسیست بریتانیایی مانند اریک هابسبام و ای.ب. تامپسون بخش تخصصی هندی تحقیقات پسا استعماری به نام« مطالعات سوبالترنی» شکل می‌‌گیرد. 

این جریان عموما توسط راناجیت گوها، پارتا شاترجی (۶) و دیپش شاکرابارتی معرفی‌ شده و نام خود را مستقیم از گرامشی قرض می‌‌گیرد. در واقع اصطلاح سوبالترن در تیتر یادداشت های زندان شماره ۲۵ ذکر شده و تیتر کامل آن این است : 

«در حاشیه تاریخ. تاریخ شناسی‌ گروه‌های اجتمایی‌ سوبالترن». یعنی‌ گروه‌های اجتمایی‌ که درتاریخ «رسمی‌» غایب هستند اما امکان دارد که وقتی‌ آنها وارد فعالیت بشوند، نظم اجتمایی‌ را کلا دگرگون کنند. 

سیر عقاید گرامشی از ایتالیای اوایل قرن بیستم به هند سالهای ۱۹۷۰ نشانگر این است که این دو کشور ساختار اجتمایی‌ نزدیکی‌ دارند و این بخصوص به علت وجود قشر روستایی مهمی‌ در آنهاست. 

در متنی که او در سال ۱۹۲۶، درست قبل از زندانی شدنش نوشت، «چند مطلب در مورد مساله جنوب»¸ اتحاد بین طبقه کارگر شمال ایتالیا را که تعدادشان کم ولی‌ از نظر اقتصادی و سیاسی رو به رشد بوده و دهقانان جنوبی که هنوز تعدادشان در آن زمان زیاد بود را تشویق می‌‌کند. سوبالترنیست‌های هندی هم همین نوع استراتژی را در کشور خود ترغیب می‌‌کنند. 

سیر سوم مربوط به تفکر ژئو پلیتیکی به کمک عقاید پیشنهاد شده نویسنده یادداشت های زندان است. این جریان به نام تئوری« نئو گرامشین» در روابط بین‌المللی معرفی‌ می‌‌شود. پایه گذار آن رابرت فوکس کانادایی است، مارکسیستی نو آور که در عین حال، مدیریت سازمان بین‌المللی کار در ژنو را بر عهده داشته است. 

کیس وان ردر پیجل، هنک اوربیک و استفان ژ یل از جمله دیگر پیروان نامی این جریان هستند . این نویسندگان بخصوص شکل گیری اروپا را تحلیل کرده و سعی‌ دارند تا بحران فعلی آن را بفهمند (۷).

 به نظر آنها، این بحران تا حدی به دلیل نا توانایی پروژه اروپا در به دست آوردن رضایت فعال مردم این قاره‌ است. بنابر این برای اینکه هژمونی در سطح یک کشور یا یک قاره صورت بپذیرد، حاکمان بایستی مغلوبین را متقاعد کند که حداقل تا حدودی برای منفعت آنان کار می‌‌کنند. 

از سو‌ی‌ دیگر، از آغاز قرن بیستم شاهد افزایش نفوذدوجانبه نخبگان اروپایی‌ و آمریکایی هستیم. این نشان می‌‌دهد که ساخت اروپا اکثر اوقات در پی‌ منافع امپراتوری آمریکا بوده است و موفق نشده تا پروژه سیاسی مستقل خود را داشته باشد. 

گرامشی همواره در پی‌ ساختار «حزب ستمدیدگان» بوده است چه در حد ایتالیا و یا در حد جهانی‌ و آن هم از طریق فعالیتهایش در انترناسیونال سوم. او به این ترتیب تئوری و عمل را با هم تلفیق میکرد، چیزی که متأسفانه در بین روشنفکران منتقد کنونی به ندرت دیده می‌‌شود. 


*پرونیسم : حزب سیاسی که به نام خوزه دمینگو پرون آرژانتینی نامیده شده. پرونیسم را همزمان حزب سیاسی چپ‌گرا، راست‌گرا، ملی‌گرا، فاشیست و نازیست هم خوانده‌اند. 

*سابآلترن : لغت به معنای فرودست می‌باشد و به یک شخص یآ گروه از رده پایین (کاری، کلاس اجتمایی‌، ..) که صدا و یا عملش معمولا ندیده گرفته می‌‌شود می‌گویند. مطالعات سابآلترن به این دسته مردم که میتوانند در تغییرات اجتماعی و سیاسی نقش بسیار مهمی‌ را داشته باشند توجه نشان می‌‌دهد. 

١- Antonio Gramsci, Cahiers de prison, Gallimard, coll. « Bibliothèque de philosophie », Paris, 1978-1992, 5 tomes.

2- Le Figaro, Paris, 17 avril 2007. 

٣- Cf. Pierre-AndréTaguieff, «Origines et métamorphoses de la nouvelle droite», Vingtième Siècle, n° ۴۰, 

Paris, 1993
۴- Cf. Raúl Burgos, Los gramscianos argentinos, Siglo XXI, Buenos Aires, 2004.
۵- Edward Said, L’Orientalisme. L’Orient créé par l’Occident, Seuil, coll. «La couleur des idées», Paris, 2005 (1re éd. : 1978).
۶- Lire Partha Chatterjee, « Controverses en Inde autour de l’histoire coloniale», Le Monde diplomatique, février 2006.
٧- Cf. par exemple Henk Overbeek et BastiaanVan Apeldoorn (sous la dir. de), Neoliberalism. in Crisis,Palgrave Macmillan, Basingstoke, 201



کلیه حقوق برای نشریه لوموند دیپلوماتیک محفوظ است
© ۲۰۰۳ – ۲۰۰۰ Le Monde diplomatique



 


Monday, 9 July 2012

پرسش‌هایی پیرامون فرگشت – بخش چهارم Michael Le Page

پیش به‌سوی رؤیای «سازگاری»

پرسش‌هایی پیرامون فرگشت – بخش چهارم
Michael Le Page
عکس از HBSS

تمایل فرگشت، بیشتر به‌سمت دگرگونی و تحول سازه‌های موجود سوق دارد تا ایجاد سازه‌های بدیع و آرمانی. باله‌های بریده‌بریده‌ی ماهیان کهن، در طول زمان به سازه‌هایی چون بال‌ پرندگان، باله‌های ماهیان امروزی، سم چارپایان و نهایتاً دست پستانداران و خزندگان بدل گردیده است. ما از آنجایی پنج انگشت داریم که اجداد دوزیست ما پنج انگشت داشته‌اند؛ نه بدین‌دلیل که پنج انگشت، ترکیبی مطلوب و آرمانی برای دست انسان است.

 

4- آیا فرگشت، صرفاً گونه‌هایی که بیشترین تطابق با محیط را دارند ایجاد می‌کند؟

 برای زنده ماندن‌، نیازی به سازگاری کامل با محیط پیرامون‌تان ندارید و فقط بایستی‌ دست‌کم به‌اندازه‌ی رقیبانتان در پهنه‌ی طبیعت، سازگاری‌هایی با آن محیط یافته باشید. کمالِ ظاهریِ ساختار گیاهان و جانوران در نظر ما، خیالی‌تر از آنی‌ست که حقیقت مسلّمی پنداشته شود.

با این حال، در مستندهای تلویزیونی ِ حیات وحش، دائماً بر این نکته تأکید می‌شود و پیاپی از انطباق باورنکردنی ِ جانداران با محیط زیست‌شان سخن گفته می‌شود. اما باید گفت این ادعا، فقط اندکی صحت دارد.

مثلاً موش خرمای قرمز انگلیسی را مدنظر بگیرید. ظاهراً این حیوان به‌شکل شگفت‌انگیزی با محیط حیات‌اش سازگاری یافته. اما وقتی‌که موش خرمای خاکستری را هم مدنظر بگیریم؛ درخواهیم یافت که این حیوان تا حدی به‌لطف توانایی‌اش در هضم میوه‌های بلوط؛ انطباق بیشتری با محیط زندگی‌اش که جنگل‌های پهن‌برگ است؛ نسبت به نمونه‌ی قرمزرنگ‌اش دارد.

 بنابه علل فراوان؛ فرگشت، همیشه جاندارانی آرمانی را به طبیعت ارائه نمی‌دهد. ملاک انتخاب طبیعی، فقط این است که فلان کاری انجام شود؛ نه اینکه چگونه انجام شود. در حقیقت گاه طبیعت حتی سرهم‌بندی‌های کورکورانه‌ای هم می‌کند. نمونه‌ی معروف‌اش انگشت شست «خرس پاندا»ست که حیوان، از آن به‌منظور چیدن ساقه‌های گیاه بامبو بهره می‌برد.

 «استفان جی گولد» (Stephen Jay Gould)؛ دیرین‌شناس و زیست‌شناس فرگشتی ِ آمریکایی؛ در ۱۹۷۹ نوشته است: «انگشت شستِ حقیقی ِ پاندا، در حقیقت [این نیست، و انگشتی دیگر است که] وظیفه‌ی دیگری را عهده‌دار است. پس نتیجه می‌شود که علی‌رغم استخوان‌بندیِ زمخت مچ دست پاندا؛ جانور نیز از راه‌حلی زمخت، اما سودمند [برای گرفتن ساقه‌های بامبو] بهره می‌گیرد».

این مثال نشان از آن می‌دهد که تمایل فرگشت، بیشتر به‌سمت دگرگونی و تحول سازه‌های موجود سوق دارد تا ایجاد سازه‌های بدیع و آرمانی. باله‌های بریده‌بریده‌ی ماهیان کهن، در طول زمان به سازه‌هایی چون بال‌ پرندگان، باله‌های ماهیان امروزی، سم چارپایان و نهایتاً دست پستانداران و خزندگان بدل گردیده است. ما از آنجایی پنج انگشت داریم که اجداد دوزیست ما پنج انگشت داشته‌اند؛ نه بدین‌دلیل که پنج انگشت، ترکیبی مطلوب و آرمانی برای دست انسان است.

این سازه‌ها در برخی جانداران حتی متحمل هیچ‌گونه تغییر و فرگشتی نشده است و با این حال، کارآیی بهتری هم از نمونه‌های فرگشت‌یافته‌شان دارند. کوسه‌ها، فاقد کیسه‌های هوایی‌ای هستند که مثلاً به ماهیان استخوان‌دار، امکان کنترل دقیق میزان شناوری‌شان را در آب می‌دهد؛ حال‌آنکه این آبزیان (کوسه‌ها) در عوض برای کنترل ارتفاع خود در آب، مجهز به سبک پیشرفته‌ی شنا، جگری سبک و پرچرب و گاه قورت دادن هوا هستند. 

ریه‌های یک‌طرفه و ساده‌‌ی پرندگان هم به‌همین‌نحو از کارایی بیشتری در قیاس با ریه‌های دوطرفه‌ و پیچیده‌‌تر پستانداران برخوردار است (رجوع کنید به «خزندگان؛ پادشاه زمین باستان»). فرگشت، گاه حتی سازگاری حانداران با محیط‌شان را کاهش هم می‌دهد؛ همانند دم طاووس.

جهش‌های ژنتیکی ِ پیاپی نیز بدین‌معناست که اگر از قابلیتی استفاده نبرید؛ ناگزیر از دستش خواهید داد. مثلاً بسیاری از آغازیان، به‌واسطه‌ی جهش‌های ژنتیکی، قادر به تولید ویتامین C نبوده‌اند. این جهش، برای جانورانی که ویتامین C فراوانی را در رژیم غذایی خود جاداده‌اند هم صادق است و تغییر چندانی را در آنها موجب نمی‌شود. 

اما وقتی‌که محیط دچار دگرگونی شود؛ چنین فقدانی، نتیجه‌ی بارز و تغییر فاحشی را دربرخواهد داشت؛ همانگونه‌که موجودی کهن، به‌هنگام سفرهای دوردست‌اش در دریاها و عدم استفاده‌ی پیاپی از یک خصیصه (همچون استفاده از ویتامین C)، پس از چندی بدان پی برد.

عدم دوراندیشی ِ فرگشت، می‌تواند نتایج ذاتاً معیوبی را به دنبال آورَد. چشم مهره‌داران – که مویرگ‌ها از پشت بدان متصل‌اند و از این‌رو نقطه‌ای که مویرگ‌ها به شبکیه‌ی وصل شده‌اند؛ یک نقطه‌ی کور بینایی محسوب می‌شود - نمونه‌ای از این مسأله است. انطباقات هرچه‌بیشتر ِ این چشم با محیط، چنین مشکلاتی را بعدترها تا حدی حل کرد؛ اما مادامی‌که انتخاب طبیعی، پیرو طراحی ِ معیوب؛ اما کارآمدی باشد، نوادگانِ یک گونه‌ی زیستی، معمولاً این صفات را هم به ارث می‌برند.

 سازگاریِ یک جاندار، به محیطش هم ارتباط دارد؛ محیطی که معمولاً در حال تغییر است. مسابقه‌ای دائمی میان شکار و شکارچی؛ و انگل و میزبان در طبیعت شایع است. بسیاری از گونه‌ها مستمراً آنچنان تکوین و تحول می‌یابند که نه‌تنها با محیط جدیدشان سازگارتر می‌شوند؛ بلکه نسبت سازگاری‌شان را با رقیب‌شان نیز ابقا می‌کنند. درست همانگونه که شخصیت «ملکه‌ی سرخ» در رمان «آلیس در سرزمین عجایب» گفته: «باید تا جایی که می‌شود دوید؛ تا بتوان در همانجا ماند».

با این حال انسان‌ها آنقدرها سریع نمی‌دوند. فرگشت از مسیر انتخاب طبیعی، با زمان و اعداد سر و کار دارد. شمار جهش‌های جدیدی که پدیدار می‌شود؛ و شمار دگرگونی‌های محیطی‌ای که انتخاب طبیعی باید از خلال‌شان، بهترین را برگزیند؛ بستگی به ابعاد جمعیتی، تعداد فرزندانِ هر جاندار و نیز تعداد نسل‌های متوالی ِ یک گونه دارد. ما انسان‌ها، بیشتر خودمان را «فرگشت‌یافته‌ترین» موجودات می‌نامیم؛ اما از حیث شمار جهش‌های ژنتیکی و انتخاب‌هایی که پشت سر گذاشته‌ایم؛ یکی از فرگشت‌نیافته‌ترین موجوداتیم! 

روزانه در حدود ۱۰میلیارد ذره‌ی ویروسی ِ جدید در بدن یک فردِ مبتلا به ایدز، ایجاد می‌شود. از سویی جمعیتِ تمامی انسان‌های زمین، تا چندهزار سال پیش از چندمیلیون نفر تجاوز نمی‌کرد. حال‌آنکه یک باکتری، طی ده سال قادر است ۲۰۰هزار نسل از خو به‌جا گذارد – در حدود تعداد نسل‌هایی از انسان که پس از انشقاق از تیره‌ی شامپانزه‌ها پدید آورده است. 

از این‌رو عجیب نیست که در زمانی کمتر از عمر یک انسان معمولی، ما فرگشت یافتن عوامل بیماری‌های جدیدی همچون ویروس HIV و باکتری‌های فراوانِ مقاوم در برابر آنتی‌بیوتیک‌ها را به چشم خود دیده‌ایم.


هرچند که فرگشت انسان از حدود ۱۰هزار سال پیش رو به سرعت گذارده؛ ولی ما محیط‌مان را با سرعت بیشتری تغییر داده‌ایم. در نتیجه ما به‌جای سازگاری بهتر با محیط‌مان؛ کمتر به آن جهانی که در حال ساختن‌اش هستیم، خو خواهیم گرفت. 

رنج‌های فراوان بشری را در چندین قرن اخیر در نظر آورید؛ از چاقی و آلرژی گرفته تا تنبلی چشم و اعتیاد. ویروس‌ها و باکتر‌ی‌ها، شاید رو به سازگاری با محیط خود دارند؛ اما ما انسان‌ها در بهترین حالت از اولین چرک‌نویسی که به‌دست‌مان افتاده پیروی می‌کنیم. 

منبع: NewScientist

برگردان: احسان سنایی








 


 





Sunday, 8 July 2012

همنشيني فلسفه و ادبيات در ديدگاه ريچارد رورتي

گذار از فلسفه به  ادبيات و هنر

همنشيني فلسفه و ادبيات در ديدگاه ريچارد رورتي
عادل جلالي مطلق

ریچارد رورتی

رمان، ژانري براي خودآفريني و آزادي

به باور رورتي، نظريه پردازان آيرِنيستي چون هگل، نيچه و هايدگر در اين نکته هم سخن هستد که"تاريخ" يا "انسان" يا "متافيزيک غربي" يا چيزي بزرگ و تأثيرگذار، کليه امکانات خود را عرضه کرده و به اتمام رسانيده است؛ لذا از اين پس بايد همه چيز را از نو ساخت.

 نظريه پردازان آيرِنيست در پي نوسازي امرکلي و بزرگتر  و خواهان چيزي والا و وصف ناپذير هستند؛ چيزي غيرقابل قياس با گذشته. «آنان نه فقط زيباييِ وصف ناپذير و نسبيِ بازآرايي بل والايي وصف ناپذير و مطلق چيزي سراسر ماسوا را مي خواهند، آنان خواهان انقلاب تام و تمام اند.»24 

اما رمان نويس آيرِنيست(پروست)علاقه اي به امکانِ غيرقابل قياس بودن ندارد، او به صرف متفاوت بودن راضي است.چنين کسي خودآييني خود را از راه بازتوصيف گذشته خود به دست مي آورد. تنها نگراني آيرِنيست اين است که مبادا واژگان فيلسوفان گذشته و پيشينيان، او را اسير کنند و هرگز موفق به خودآفريني نگردد.


مارسل پروست
به عقيده رورتي، مارسل پروست خواهان رهايي از زير سلطه قدرت هاي متناهي از راه آشکارگي تناهي و کران مندي آن ها بود. وي نه قدرت طلب بود و نه قدرت دهنده. او خواستار منجمد شدن در قاب عکس چشم ديگراني نبود که مي شناختنش. 

 او نمي خواست به يک شيء در چشم ديگران بدل شده باشد و در درياي بي انتهاي "ديگران" غرق شود. پس، خود را از نو بازآفريد و بازتوصيف کرد. روش او براي رهايي از توصيف ديگران از خود براي خودآيين شدن، بازتوصيف کردن همان افرادي بود که او را توصيف کرده بودند. 

سيماي آن ها را از مناظري متنوع و گوناگون ترسيم مي کند تا نشان دهد هيچ يک از اين افراد، منظري ممتاز و انحصاري ندارند. پروست با رمان خويش"در جستجوي زمان از دست رفته" نفسِ ايده مرجعيت و اقتدار و اينکه منظري ممتاز و يگانه براي وصف ديگر مناظر وجود دارد،کنار گذاشت. او همچنين توانست کلّ ايده وابستگي به يک قدرت مافوق را به هيچ انگارد.

به باور رورتي نفي ايده حقيقت پيشيني و ماهيت واقعي اي که ما را در خود احاطه دارد؛ همانا تبديل کردن ديگران از قامت داورانِ خود به هم دردان خود است. به نظر او، هگل جوان، نيچه و پروست چنين خواستي داشته اند.نيچه  معتقد است «هر توصيفي از هر چيزي با نيازهاي يک موقعيت تاريخ مند مرتبط است.»26 

 اين تئوري نيچه به عقيده رورتي، در واقع کران مند کردن فيلسوفانِ پيش از خود و پروردن اين ايده است که در برابر آن ها بايد بود نه شيفته آن ها ماند؛ يعني غلبه بر اقتدار بدون طرح ادعاي اقتدار؛ توصيف منظرمند (پرسپکتيوال)در عوضِ توصيفِ نامنظرمند. اين رويدادي است که در رمان ها رخ مي دهد.

 رورتي درسي که از پروست مي گيرد اين است که«براي بيان شناخت خود از نسبي و پيشامدي بودن مراجع اقتدار، رمان ها رسانه هايي ايمن تر از نظريه هستند.»چرا که درون مايه رمان ها را در مورد افراد مي داند، چيزهايي که برخلاف ايده هاي کلي و واژگان هاي نهايي، زمان مند و زمان مند هستند که در شبکه اي از پيشامدها و امکان ها شکل مي گيرند. 

به نظر او، شخصيت هاي رمان ها با تولد و مرگشان،کران مندي که خودِ رمان در قالب آن ها روايت مي شود را مي رساند. هماره نگرش ما را نسبي نگاه مي دارد و امکاني.

او اذعان مي کند که برخلاف رمان ها،کتاب هايي که دررابطه با ايده ها و انديشه ها هستند، توصيفات خود را، توصيفاتي از مناسبات ابدي بين موضوعات ابدي درنظر مي گيرند .در رمان ها ما با نوعي تصادف و برخوردهاي بي نظم و بي هدف و گزارش هايي مواجه مي شويم که به دست کسي تصادفا ايجاد شده اند، اما کتاب هاي نظريه مدار، خود را در حصار نظم و قاعده ها قرار مي دهند. 

رورتي همچنين از ديکنز و رمان هايش براي گسترش طرح خود بهره مي گيرد.به نظر او ديکنز کمک زيادي کرد تا به جاي فلسفه، رمان را  ژانري بدانيم که غرب در آن به استادي رسيده است.در تلقي ديکنزي، اميد به آزادي و برابري و نه تکنولوژي، مهمترين ميراث غرب به شمار مي رود  و وي در رمان هايش درصدد نشان دادن تکاپو براي آزادي و رفع رنج رساني و بي رحمي است. 

رورتي همچنين به تأسي از کوندرا رمان را وسيله اي براي طغيان در برابر فلسفه و علم قرار مي دهد و به پيروي از ديکنز آن را ژانري مي کند که نوعا به دموکراسي تعلق دارد: ژانري براي مبارزه براي آزادي و برابري. رورتي در بحث خود از تقابل فلسفه و رمان، به تقابل بين تمايل کشيشان رياضت کش(به تعبير نيچه)به نظريه، سادگي، ساخت، انتزاع و ماهيت با تمايل رمان نويس به روايت،جزئيات،گونه گوني و عَرَض اشاره مي کند.

کشيش رياضت کش در تعبير نيچه اي انساني است که«مي خواهد خود را از ديگر همنوعانش جدا کند و با آنچه نامش را"نفس حقيقي" يا "وجود" يا "برهما" يا"عدم" مي گذارد،ارتباط برقرار سازد.» چنين کسي همان متافيزيک باوري است که رورتي هماره از آن انتقاد مي کند.


میلان کوندرا

يکي ديگر از کساني که رورتي  از آن ياد مي کند و بهره مي برد ميلان کوندرا است.او به تبع کوندرا تصريح مي کند که رهيافت ماهيت گراي فلسفه(متافيزيک) به مسائل انساني، تلاش به نشاندن تعمّق و ديالکتيک و تقدير به جاي روايت،بخت و اقبال و پيشامد است و بيان کننده اين گزاره است که«آنچه براي من مهم است اولي تر از چيزي است که براي شما اهميت دارد و همين امر وامي دارد تا آنچه را براي شما مهم است ناديده بگيرم چرا که من با چيزي تماس دارم که شما نداريد:واقعيت.»

 به عقيده او، رمان نويس برخلاف نظريه پرداز يا فيلسوف، اينکه انساني بيش از انساني ديگر با چيزي فراانساني در ارتباط باشد و يا اينکه يافتن چيزِ ديگر توصيف ناپذير براي فردي،سبب ناديده گرفتن تلاش ديگران براي دستيبابي به چيز ديگرِ متفاوت شود،را مضحک و سُخره آور مي داند.

 به نظر او هيچ چيزي فراتر از جستجوي شادکامي و شادماني نيست؛ نظريه چيزي بيش از وسيله اي براي رسيدن به شادماني نيست و چيزي به نام حقيقت فراتر از لذت و رنج وجود ندارد. از اين رو، به نقل از کوندار مي نويسد:«مطمئن نبودن از حقيقت و بحث هاي مورد توافق ديگران است که به انسان فرديت مي دهد. رمان بهشت خيالي افراد است، قلمرويي است که هيچ کس در آن به حقيقت دست نمي يابد. ... قلمرويي است که همه حق دارند مقصودشان فهميده شود. ...»

ريچاردرورتي مترادف گرفتن اصطلاح"رمان"با"يوتوپياي دموکراتيک" در بيان کوندرا را ترادفي کارآمد و ثمربخش مي يابد. به نظر او، اين يوتوپيا، جامعه اي تخيلي در آينده است؛ جامعه اي بدون خدايان و تماس با آن ها جهت آگاهي از چيزي به نام "حقيقت" يا "سرشت ذاتي" اشياء.

 در اين جامعه، چيزي واقعي تر از خودِ فرد و درد او وجود ندارد.در اين آرمان شهر، وظيفه فرد فقط جستجوي شادماني است. اين يوتوپيا، اجتماعي است که در آن اصلي ترين فضيلت هاي فکري، مدارا و کنجکاوي است و نه جستجوي حقيقت.در اينجا،آنچه که از فلسفه باقي مي ماند تنها همان اصل آزاديِ جان استوارت ميل است:«هرکس مي تواند هرآنچه مي خواهد انجام دهد به شرطي که به کسي آسيب نرساند.».

 رورتي، يوتوپياي کوندرايي را کارناوالي مي داند؛« جماعتي از افراد غيرعادي که شادمانه با عادات نامعمول همديگر کنار مي آيند و بيشتر در جستجوي تازگي اند و از دلتنگي براي جهان نخستين به دورند،هرچه اين جمع بزرگتر،جنجالي تر و گونه گون تر باشد، بهتر است.»

 وي هم عقيده با کوندرا معتقد است که هيچ کس سخنگوي چيزي متفاوت يا ماورايي نيست. هيچ کس سخنگوي حقيقت يا وجود يا تفکر نيست،هرکس تنها سخنگوي خودش است. همه در داشتن نياز به سلطه و تحرّي چنين مفاهيمي علي السويه هستند. وي موازي با آنچه که هايدگر"به فراموشي سپردن وجود" مي نامد از "به فراموشي سپردن نسبيت اساسي"، به تعبير کوندرا، در تفکر غرب سخن مي گويد. 

او هم رأي با کوندرا اذعان دارد که کاري که ما با تاريخ مي کنيم برخلاف هايدگر، نجات دادن يا جمع بندي آن نيست بلکه ما بايد بگذاريم که تاريخ تداوم يابد و خود را در جريان آن بيفکنيم.اين رمان نويس است که تأييد کننده "نسبيت اساسي" امور انساني است؛ استقبال کننده از زمان، بخت و اقبال است. به نظر او و هم سخن با کوندرا، ماجرا هميشه فرجام گشوده و بي پايان است. هميشه انواع جديدي از رمان به وجود مي آيند که شادي هاي جديد و حماقت هاي جديدي را ثبت خواهند کرد.

 رمان اگرچه سرشت ندارد اما در عوض، واجد تاريخ است. رمان، توالي کشفيات فرد است. رمان نمي تواند امکاناتش را به انتها برساند. چراکه هيچ ساختاري براي انسان ها وجود ندارد. به عقيده او، رمان نويسان در مقايسه با نظريه پردازان، کساني هستند که در گفتن جزئيات مهارت دارند. در کسب توانايي هرچه بيشتر براي تساهل و مدارا با چندگونگي، تخصص دارند.

 رمان نويس بر اين است که مردم را به حال خود بگذارد تا خود به دنبال مقاصد خويش بروند. تمايل رمان به جاي اينکه فراخوان اخلاقي براي عظمت باشد، فراخواني احساساتي براي تسکين آلام بشري است. وقتي مدارا و هم زيستي مسالمت آميز، شعار يک جامعه شود ديگر آرزوي بزرگي و عظمت تاريخي- جهاني توهمي بيش نخواهد بود.

رمان در جستجوي عظمت به معناي تفاوت بنيادي در گذشته و اميد به آينده خيره کننده تخيل ناپذير، نيست. فلسفه است که به عنوان يک ژانر با خواست چنين عظمتي گره خورده است: تلاش براي تمرکز و خيرگيِ همه افکار و انديشه ها روي يک نقطه واحد. يکي ديگر از کساني که رورتي در قرائتش از فلسفه و رمان به آن توجه خاصي مي کند، ناباکوف است.

 به زعم وي، ناباکوف از جمله نويسندگاني است که درباب قساوت دروني مي نوشت بدين معنا که درتلاش بود تا نشان دهد که چگونه پيگيري سرخوشي زيبايي شناختي و شخصي مي تواند رنج رسان و محنت آور باشد. ناباکوف از جمله کساني است که اين ادعاي افلاطون گرايانه و دموکراتيک را رد مي کند که آدمي بايد باورهايي داشته باشد که براساس فرضياتي با گسترده ترين دامنه اشتراک قابل دفاع باشند.

 وي همانند هايدگر، اول معتقد به برتري جزئيات بر کليات است. او از طريق هنر و ادبيات در پي جاودانگي و بي زماني بود. او در پي خلجان ها و خُرده ريزهاي خلجان آور بود. به عقيده وي خلجان ها عالي ترين شکل آگاهي هستن و عالي بودن آن ها مرهون ارتباطشان با امور بي زماني است. خيال پردازي هاي منحصربفرد را گشاينده درهاي جاودانگي مي انگاشت.

رورتي به نقل از ناباکوف مي نويسد: «اين هنر و نه رياضيات است که در ديوارهاي زمان رخنه کرده و راه خود را به دنياي فراسوي پيشامدها مي گشايد.»رورتي هم عقيده با ناباکوف عرف عام(مجموعه حقايق وسيعا مقبول)را مجموعه اي از استعارات مرده مي انگارد. و اظهار مي دارد که«حقايق، اسکلت هايي هستند که بعد از آن که قابليت خود را براي انگيزش احساسات-خلق خلجان- به خاطر مألوف شدن و استفاده درازمدت از دست دادند،زنده مي مانند. ... ساختاري صوري بدون درونمايه احساسي.»

اين چنين است که مي توان انديشيد که چرا رورتي رمان را مناسب ترين قالب براي بيان انديشه و خواسته خود مي يابد. بدين ترتيب اگر به برخي ويژگي هاي رمان توجه شود، دليل چنين دغدغه اي اشکار خواهد شد:
1- رمان درصدد است که به انسان در فهم وضعيت جديدش کمک کند؛
2- در رمان ديالوگ هاي مختلفي وجود دارد که نشان دهنده خصلت درهم آميزي گفتمان ها در آن است؛
3- رمان در هر سبکي که نوشته شود، واقع گراست بدليل اينکه براساس قواعد بازي زندگي روزمره عمل مي کند؛
4- رمان، ماجراي انسان منفرد است؛ بدين معنا که با تک تک انسان ها در جزئيات سروکار دارد؛
5- رمان هم ذات دنياي مدرن است؛ دنياي آکنده از فردگرايي، انديشه انتقادي، واقع گرايي و عمل گرايي است.
6- رمان به ما در درک محدوديت شناخت ما،کاهش مطلق هاي ذهنيمان و پذيرش نسبيت امور کمک مي کند. به تعبير کوندرا،خرد رمان،خرد ترديد در يقين است؛
7- رمان چيزي را حل نمي کند بلکه مسئله ها را به ما نشان مي دهد.(چيزي را نگو،بلکه نشان بده)؛
8- باعث شناسايي قواعد و ذهنيات جوامع ديگر مي شود؛
9- به ما تجربه ديدن از زاويه ديد ديگري را عرضه مي کند؛

Saturday, 7 July 2012

یادی از کروچه ، ادیب و فیلسوف ایتالیایی ، متفکری ضد فاشیست

یادی از کروچه ، ادیب و فیلسوف ایتالیایی ، متفکری ضد فاشیست

Benedetto  Croce 1866 –1952
  ” بنه دتو – کروچه ” ، متفکر ایتالیایی ، مورخ  ، سیاستمدار ، فیلسوف لیبرال ، و آنتی فاشیسم ، میان سالهای ۱۹۵۲-۱۸۶۶ زندگی نمود . او فرزند یک زمیندار مرفه بود و والدین و خواهرش را در یک زلزله از دست داد و خود شدیدا مجروح شد .


کروچه در سال ۱۹۲۵ در ایتالیا مانیفست ضد فاشیسم را نوشت و منتشر کرد . وی فرهنگ زمان خود را بطور مثبت تحت تاثیر قرار داد و موجب رشد افکار لیبرال و ضد فاشیستی گردید . او در مجله ادبی خود به مبارزه علیه موسولینی پرداخت و میگفت که انتقاد یعنی ابتدا انتقاد از خود .

کروچه به دلیل مشهوریت و استقلال مالی توانست از تعقیب فاشیسم جان سالم بدر برد . او در مجله  ” نقد ” از سال ۱۹۰۲ به معرفی فلسفه نو ، تاریخ ، و ادبیات معاصر پرداخت و میان سالهای ۱۹۴۲ و ۱۹۴۷ رهبر حزب لیبرال ایتالیا و میان سالهاس ۱۹۵۲- ۱۹۴۲ رئیس شورای نویسندگان جهان بود .

کروچه مدعی بود که در جوانی به مطالعه آثار مارکس ، هگل و هربارت پرداخته . فلسفه وی ولی خلاف فلسفه هگل فاقد سیستم است . او مانند هگل میگفت که تاریخ و تاریخ فلسفه ، تحول و تکامل روح و فکر است .در نظر او دیالکتیک ، مبارزه اضداد نیست بلکه سنتز اجزاء  گوناگون است .

 امروزه اشاره میشود که او زیر تاثیر فلسفه ویکو نوع دیگر ایده آلیسم است که از فلسفه هگل گرایی ریشه گرفته .اگرچه او اغلب منکر هگل بود ، در آثارش ولی مقدار زیادی دیالکتیک مشاهده میشود .

کروچه را غیر از نماینده هگل گرایی نو ، گاهی نماینده کانت گذایی نو نیز میدانند . وی خلاف هگل متافیزیکی نبود . بعد از اینکه کروچه بر مکتب پوزیویتیسم غلبه کرد . نماینده ایده آلیسم شد . در تئوری سیاسی او بجای ناسیونالیسم و ولایت گرایی ، به اندیشه ترقی خواه لیبرال اهمیت میداد .

خصوصیت خاص فلسفه کروچه توجه او به مقوله استتیک است . در نظر وی هر اخلاقی نتیجه ساختارهای اقتصادی-اجتماعی است . او میگفت که آزادی را فقط میتوان از طریق فکری و روحی عملی نمود و سنتز تمام سنتزها ، روح و تفکر است . در نظر کروچه تاریخ یعنی تاریخ آزادی ، و اخلاق یعنی مبارزه مداوم علیه زشتی، و مبارزه ضد فاشیستی یعنی مبارزه علیه قدرتی که به اخلاق زور میگوید . 

کروچه برای جریان تفکر از ۴ پله یا سکو  سخن میگفت . سکوی اول استتیک است ، سکوی دوم منطق است ، سکوی سوم اقتصاد است ، و سکوی چهارم اخلاق است . این چهار پله بخشی از تفکر نظری یا تفکر عملی هستند .

کروچه کتابهای زیادی در باره ادبیات و تاریخ نوشت . او خالق آثار مهمی در باره استتیک ، منطق  فلسفه عملی ، و فلسفه تاریخ است . وی اهمیت خاصی به ادبیات میداد . با تکیه بر ایده آلیسم آلمانی ، او در کتاب استتیک به کشف و حدت فرم و بیان در اثر هنری گردید .


از جمله آثار او . مقدمه ای بر نقد و تاریخ ادبیات ، استتیک ، علم بیان عام ها ، اصول زیباشناسی ، شعر و ضد شعر ، گوته ، مکاتبه با ک. فسلر ، موضوعات زنده و مرده فلسفه هگل ، منطق بعنوان علم مفاهیم مطلق ، تاریخ اروپا در قرن ۱۹ ،و تاریخ بعنوان فکر و عمل . ترجمه مجموعه آثار کروچه به آلمانی در سال ۱۹۲۷ آغاز شد . امبرتو اکو مدعی است که  کروچه در باره استتیک بیش از چند صفحه نتوانست در باره استتیک ارسطو بنویسد .

منابع چپ در باره کروچه اشاره میکنند که او ایده آلیست  ، نماینده هگل گرایی نو ، پایه گذار ایده آلیسم نو ، بعنوان ایدئولوگ بورژوا-لیبرال ایتالیا ، و رهبر حزب لیبرال ، در زمان خود با کمک تئوری و عمل، با فاشیسم مخالفت و مبارزه نمود .


گراماشی در باره کروچه مینویسد در فلسفه عدالتخواه بورژوا-لیبرال ، وی نتوانست یک وحدت ایدئولوژیک میان بالا و پائین در جامعه ویا میان عوام و روشنفکر در وسط برقرار کند .

 کروچه همچون دیلتی میگفت بین علوم طبیعی و علوم اجتماعی فرق است ؛ یکی به موضوعات عام و دیگری به مسائل خاص میپردازد . کروچه زیر تاثیر هگل، ویکو را بعنوان  عقل گرای قرن ۱۹ معرفی نمود گرچه او در اصل یک اخلاق گرای قرن ۱۷ بود .


                                                                             نصرت شاد






Friday, 6 July 2012

شاهین نجفی و ترانه نقی و حکم ارتداد

 شاهین نجفی و ترانه نقی و حکم ارتداد
لیدا حسینی‌نژاد

حکم ارتداد شاهین نجفی، ترانه‌سرا و خواننده رپ ایرانی ساکن آلمان، به دلیل ترانه «نقی» که در آن امام هادی، دهمین امام شیعیان را مورد خطاب قرار داده است، از سوی آیت‌الله صافی گلپایگانی صادر شده است.

«شاهین نجفی» در روزهای اخیر با همراهی مجید کاظمی یک آهنگ به نام «نقی» خوانده و با این ترانه سر و صدای زیادی به پا کرده است. البته پیش از اینکه ترانه «نقی» منتشر شود، شاهین نجفی در روز ۱۶ اردیبهشت ( پنجم ماه می) در صفحه فیس‌بوک خودش تنها نوشت بود: «آی نقی.» 

همین دو کلمه تا الان بیش از هزار و ۸۰۰ بار «لایک» خورده است. بعد از آن بود که خود ترانه منتشر شد؛ ترانه‌ای که تاکنون، در یک نوبت بیش از هزار و ۷۰۰ و در نوبتی دیگر بیش از چهار هزار و ۶۰۰ بار «لایک» خورده است و صد‌ها بار توسط کاربران فیس‌بوک به اشتراک گذاشته شده است. این ترانه در سایت یوتوب نیز تا به امروز نزدیک به ۵۹ هزار بار شنیده شده است.

این هنرمند که بارها ترانه‌های انتقادی و اعتراضی گوناگون خوانده است و در ترانه‌هایش به مسائل اجتماعی و سیاسی ایران واکنش نشان می‌دهد - مثل کشته شدن ندا آقاسلطان یا اعدام فرزاد کمانگر-، این بار به شدت از سوی «خبرگزاری فارس» و «عصر امروز» مورد انتقاد قرار گرفته است.


خبرگزاری فارس، در خبری تحت عنوان «تشکیل کمپین اعدام شاهین نجفی» به نقل از وبلاگی به همین نام نوشته است: «از تمامی شیعیان و بلکه همه مسلمانان محب اهل بیت تقاضا داریم در صورتی که به هر نحوی به این فرد مرتد دسترسی دارند او را به سزای اعمالش رسانده و روانه دوزخ ابدی‌اش نمایند.» پایگاه خبری «شیعه آنلاین» نیز برای کشتن «شاهین نجفی» مبلغ ۱۰۰ هزار دلار جایزه تعیین کرده است 
در سایت عصر امروز آمده است: «شاهین نجفی خواننده رپ، اهل گیلان، که ید طولایی در خزعبل گویی و استفاده ازکلمات رکیک و ناپسند دارد در تازه ترین اقدام خود، با انتشار آلبومی به برخی امامان معصوم (ع) و مقدسات دین توهین کرده است.» سایت عصر امروز و فارس از شاهین نجفی به عنوان «خواننده فتنه» نام برده‌اند و در پایان با اشاره به آیات و روایت‌های اسلامی تاکید کرده‌اند: «کسی که به ائمه و امامان(ع) توهین می کند حرام‌زاده است و باید در نطفه‌اش شک کرد

كمپین یادآوری امام نقی به شیعیان
کمی بیش از یک‌ سال، پیش یعنی دقیقاً ۱۱ ماه مه سال ۲۰۱۱، صفحهای در فیسبوک راه‌اندازی شد به نام «كمپین یادآوری امام نقی به شیعیان». این صفحه که مورد استقبال بسیاری از کاربران فیس‌بوک و دیگر شبکه‌های اجتماعی مانند توییتر، گوگل‌پلاس و وبلاگ‌ها قرار گرفته در این یکسال با واکنش شدید مخالفانش هم مواجه شده است.
مسئولان این صفحه در بخش معرفی خودشان نوشته‌اند: «ما فقط طنز می‌نویسیم و حضرتش یعنی امام نقی را به خاطر علاقه بیش از حدی که به ایشان داریم قهرمان تمام طنزهایمان محسوب می‌کنیم.»
به نظر گردانندگان این صفحه، هیچ چیز و هیچ کس آنقدر مقدس نیست که نشود آن را به طنز کشید. در ادامه این معرفی آمده است: «اعضای این كمپین معتقدند که دگرگونی درحكومت ایران، زمانی که عامه مردم هنوز در فقر فرهنگی و خرافات غوطه‌ورهستند، هیچ سودی نخواهد داشت.»
این كمپین، حرکت خود را ائتلافی روشنفکرانه در میان جوانان ایرانی و یکی از خلاقانه‌ترین و موثرترین شیوه مبارزه مدنی در ایران می‌داند که ماموریتش مخالفت و مبارزه با خرافات، تعصب و افراط‌گرایی مذهبی و سیاسی است.
كمپین «یادآوری امام نقی به شیعیان» با بیش از ۱۷هزار عضو و هوادار در مرا‌منامه خودش عنوان کرده است که اساساً «مقدسات» را به رسمیت نمی‌شناسد. اعضای این کمپین مقدسات را مجموعه‌ای از ضعف‌ها و ناآگاهی‌هایفكری بشر می‌دانند که با کشیدن خط تقدس به دور مسائل و آدم‌های مختلف، آنها را از معرض نقد دور می‌کنند البته آنها به «انتقاد» و «خودانتقادی» معتقدند.
در یک سال اخیر، وبلاگ‌های دیگری هم راه افتاده‌اند؛ مثل «نقی‌پژوه» یا «بیا تو نق» که مثل صفحه فیس‌بوکی و وبلاگ «کمپین یادآوری امام نقی به شیعیان» انتقادهای خودشان را نسبت به مسائل مذهبی، اجتماعی و سیاسی با زبان طنز و گاهی هم از زبان امام نقی بیان می‌کنند. مثلا  نقی‌پژوه مدتی پیش در واکنش به از بین بردن صفحه فیس‌بوک «داف و پاف» توسط ارتش سایبری به نقل از امام نقی نوشته بود: «گیرم که داف و پاف را منهدم می‌کنید. با رویش ناگزیر نقویون چه می‌کنید؟»

در فضای مجاری
«رضا پیشرو» یک خواننده رپ در ایران واکنش و مخالفت خود نسبت به ترانه "نقی" شاهین نجفی را در یک ویدئوی کوتاه نشان داده است. او در بخشی از این ویدئو با تاکید بر این که با ارائه چنین کارهایی، رپ فارسی ضربه می‌خورد، خطاب به شاهین نجفی می‌گوید: «تو چیکار به اعتقادات مردم داری و مشکلات اجتماع را چرا با اعتقادات مذهبی مردم گره می‌زنی؟»
نویسنده وبلاگ «زیتون» اما از زاویه‌ای دیگر به این موضوع پرداخته و نوشته است: «می‌بینیم که شاهین نجفی با گفتن مشکلات جامعه‌مون از قبیل گرونی وفسیل شدن سیاسیون در غرب و فراموش کردن موسوی کنج عزلت و تحریم،عوض شدن اسم خلیج فارس و خشک شدن دریاچه ارومیه، دزدیده شدن ۳۰۰۰ میلیارد، رشد قیمت دلار و حس تحقیر، تبعید خیل عظیمی از روشنفکران و مردم ایران، فساد در فوتبال، به اینکه بعد از ۳۳ سال هنوز مهر و جانماز از چین وارد می‌کنیم، اینکه سینه برهنه گلشیفته کدوم آبروی نداشته ما رو تو جهان برده؟ اعتراض خودشو به زبون آورده.»

از نظر وبلاگ زیتون، شاهین نجفی «در بیان مشکلات از بعضی خط قرمزهای جمهوری اسلامی هم عبور کرده» است.
این وبلاگ‌نویس سعه صدر را توصیه می‌کند و می‌پرسد: «اشکال داره اجازه بدیم جوون‌های ما حرف دلشونو بزنن؟ والله به نفع حکومته عین زمان سلمان رشدی تموم هم و غم نظام و مردم بشه ترور کردن یا نکردن یه نویسنده. شما ببینید این مسئله به نفع حکومته یا ما؟»
برخی از مخالفان شاهین نجفی و ترانه آخر او صفحاتی را در فیس‌بوک به راه انداخته‌اند با این شعارها که: «شاهین نجفی را خواهیم کشت» و «ما خواستار صدور حکم ارتداد شاهین نجفی از سوی مراجع هستیم». آنها در این مطالات خود به قانون مجازات اسلامی استناد کرده‌اند. 
«جبهه وبلاگی غدیر» نوشته است: «ماپذیرفته‌ایم بنا نیست با تفاوت‌های ظاهری در دنیا مردم مجبور به ایمان‌ شوند. راه کفر باز گذاشته شده تا اختیار معنا یابد و به انسان اجازه داده شده که شنیع‌ترین اعمال را انجام دهد. اما ما نباید اجازه دهیم تقدس‌شکنی‌ شود.»

در این میان وبلاگ «بیا تو نق» بعضی از واکنش های به قول خودشان «جامعه نقوی» به آهنگ شاهین نجفی رو جمع کرده است. مثلا «نئو ابلیس» نوشته است: «بدین‌سان شاهین از نجف به سامرا هجرت نمود و شاهین نقوی لقب گرفت» و یا «یاشار نقی‌پژوه» نوشته است: «به خدا سوگند اگر "اِمینم" را در دست راست و  "اسنوپ داگ" را در دست چپم قرار دهید باز هم به ترانه‌های شاهین نجفی گوش می‌کنم.»
از نظر وبلاگ «فردای امروز» اما نمی‌شود به اعتقادات همه احترام گذاشت. او می‌نویسد این جمله که از زبان دینداران شنیده می‌شود که به اعتقادات ما احترام بگذارید، سفسطه‌ای بیش نیست: «چون در این‌ صورت باید به عقاید فاشیست‌ها و نژادپرستان و … همه احترام گذاشت.»

Twitter Delicious Facebook Digg Stumbleupon Favorites More